شیخ ابوسعید و استاد امام در بازار نیشابور بودند. شیخ متوجه شد درویشی به شلغمهای جوشیده نظر دارد، پس دستور داد همه شلغمها را بخرند و میان درویشان تقسیم کنند. استاد امام با این کار موافقت نکرد. روزی دیگر، در یک مهمانی، استاد امام از خوردن غذایی که دوست داشت ولی دور از او بود خودداری کرد. شیخ به او یادآوری کرد که قبلاً وقتی باید میخوردی نخوردی و حالا که نمیخواهند به تو بدهند، میخواهی بخوری. استاد امام از رفتار گذشته خود پشیمان شد.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و عرفانی است که برای درک کامل آن، مخاطب باید از بلوغ فکری و شناختی کافی برخوردار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند موافقت نکردن استاد امام و پشیمانی او نیاز به درکی عمیقتر از روابط انسانی و اخلاقی دارد.
حکایت ۱۷ - از شیخ زین الطایفه عمر شوکانی شنیدم کی گفت از امام احمد مالکان شنیدم کی گفت: روزی شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز و استاد امام و جمعی بزرگان متصوفه
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.