پدر شیخ تعریف میکند که هر شب پس از نماز، در خانه را قفل میکرد و مراقب بود تا پسرش (بوسعید) بخوابد. یک شب متوجه شد که بوسعید نیمهشب از خانه خارج میشود. او را دنبال کرد و دید که بوسعید به یک رباط قدیمی میرود، خود را از چاه آویزان میکند و قرآن میخواند. پس از این کشف، پدرش مدتی او را زیر نظر گرفت و متوجه شد که بوسعید به ریاضتهای سخت مانند شبزندهداری، خدمت به فقرا و غسل با آب سرد مشغول است. بعدها بوسعید به خدمت درویشان روی آورد و حتی برای کمک به آنها دارایی خود را فروخت. پدرش وقتی او را در حالی که سر و تن برهنه داشت دید، نگران شد، اما بوسعید گفت این راهی است که انتخاب کرده است.
متن دارای مفاهیم عرفانی و اخلاقی عمیق است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، توصیف ریاضتهای سخت و موضوعات مربوط به تصوف نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
بخش ۱۱ - و پدر شیخ حکایت کرد کی: هر شب چون از نماز فارغ شدمی و با سرای آمدمی، در سرای را زنجیر کردمی، و گوش میداشتمی تا بوسعید بخسبد. چون او سرباز نهادی و گما
و در میان سخن روزی بر زبان شیخ ما رفته است کی روزی ما میگفتیم که علم و عمل و مراقبت حاصل آمد، غیبتی میباید ازین. در نگریستیم، این معنی در هیچ چیز نیافتیم، مگر در خدمت درویشان، کی اِذا اَرادَ اللّه بَعَبْدٍ خَیراً دَلَّهُ عَلی ذُلِّ نَفْسِهِ. پس بخدمت درویشان مشغول شدیم و جایگاه نشست و مبرز و متوضای ایشان پاک میداشتیم چون مدتی برین مواظبت کردیم و این ملکه گشت، از جهت درویشان بسؤال مشغول شدیم کی هیچ سختتر ازین ندیدیم بر نفس. هر که ما را میدید بابتدا یک دینار میداد، چون مدتی برآمد کمتر شد تا بدانگی باز آمد، و فروتر میآمد تا بیک میویز و یک جوز باز آمد تا چنان شد کی این قدر نیز نمیدادند. پس روزی جمعی بودند و هیچ گشاده نمیشد، ما دستار کی در سر داشتیم در راه ایشان نهادیم و بعد از آن کفش فروختیم، پس آستر جبه پس اَوْره. پدر ما روزی ما را بدید سر برهنه و تن برهنه، او را طاقت برسید، گفت ای پسر آخر این را چه گویند؟ گفتم: این را تو مدان میهنکی گویند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.