منصور مغربی، عالمی نامدار در فقه، به قبیلهای عربی میرسد و جوانی او را به مهمانی دعوت میکند. هنگام صرف غذا، جوان با نگاه به خیمهای فریاد میزند و بیهوش میشود. بعد از بهوش آمدن، منصور میفهمد که معشوق جوان در آن خیمه است و عشق او را بیتاب کرده است. منصور از معشوق درخواست کمک میکند، اما معشوق پاسخ میدهد که جوان حتی طاقت دیدن غبار دامن او را ندارد، چه رسد به همراهیاش.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و نیاز به بلوغ فکری و تجربهی بیشتری دارد. همچنین، پرداختن به موضوع عشق و فراق ممکن است برای سنین پایینتر نامناسب باشد.
فصل ۷۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.