این متن به رابطهی پیچیدهی بین عشق و عقل میپردازد. عشق به عنوان رهبر عقل معرفی میشود، اما در نهایت عقل را از اثبات و نفی بازمیدارد و او را به سمت بیخودی و بیکیفیتی سوق میدهد. عقل در برابر عشق درمانده میشود و عشق او را به فراتر از مفاهیم معمول میبرد. متن با اشاره به مفاهیم صوفیانه مانند بیحرفی و بیکیفیتی، خواننده را به سمت تجربهای فراتر از عقل سوق میدهد.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات تخصصی و مفاهیم انتزاعی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
فصل ۲۷
از نفی وز اثبات برون صحرائیست
کین طایفه را در آن میان سودائیست ۲
عاشق چو بدانجا برسد نیست شود
نه نفی و نه اثبات نه او را جائیست ۳
عقل درمانده از مقصود و بر در مانده گرد در مرسلاتو منزلات جولان کردن گیرد عشق درآید و قصۀ عهد و میثاق در گوشش فرو خواند و گوید ای بیخبر از او بدو بیخود در خود خطاب الست. شنیدی و هر آینه خطاب بیحرف بود و تو بیخود بلی گفتی و آن هم بیحرف بود اکنون دور مرو در مقام بیحرفی از آنت بار دادهاند و بی وسائط تا در عالم بی کیفیت بار دهند یعنی چنانکه بی حرف طلبیدی بی کیفیت بینی. پس ای عقیلۀ راه رو بی عقیله راه رو و بی دهشت، بر کوی ما صوفیان صوامع قدس در رقص آیند ۴
جانم ز ولع خیمه بصحرا میزد
آتش بوجود عقل دانا میزد ۵
بی مرسل و منزلی بسرمایۀ عشق
پیوسته دم از رفیق اعلی میزد ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.