میرزا عباس، معروف به حاجی میرزا آقاسی، عالمی فاضل و دانشمند بود که در علوم مختلف تبحر داشت. او در دوران جوانی نزد استادان بزرگی مانند شیخ فخرالدین عبدالصمد همدانی تحصیل کرد و بعدها به عتبات عالیات رفت. وی مورد توجه امیرزادگان آذربایجان و فرزندان عباس میرزا قرار گرفت و پس از رسیدن محمد میرزا به سلطنت، به مقام صدارت و وزارت منصوب شد. او در طول 14 سال صدارت، به آبادانی و تقویت دولت ایران پرداخت و در زمینههای نظامی، فرهنگی و اقتصادی اقدامات مؤثری انجام داد. حاجی میرزا آقاسی فردی دیندار، بخشنده و اهل ادب بود و اشعاری نیز از خود به جای گذاشت. او در سال 1265 هجری قمری درگذشت.
متن شامل اصطلاحات تاریخی و ادبی پیچیدهای است که برای درک کامل آن، دانش پایهای در تاریخ ایران و ادبیات فارسی لازم است. همچنین، محتوای سیاسی و مذهبی آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسبتر است.
بخش ۴۱ - فخری ایروانی قُدِّسَ سِرُّه
رحمة اللّه علیه. فی الواقع در علوم تبحری و تتبعی کامل داشتند. در معقولات و منقولات و معارف و حقایق رسالات پرداختند و کتب مفیده ساختند. باعث آبادی املاک و اراضی وعمارات و حدائق و بساتین بسیار. چنانکه زیاده از کروری بهای املاک متعلقهٔ به آن جناب بوده و مقصود آبادی بلاد و ترفیه حال عباد همی بودی در بذل و کرم کمال علو طبع داشتی. بخششهای بی اندازه کردی و جمعی از دولت او منتفع شدند و صاحب مناصب عالیه و ضیاع و عقار متوالیه آمدند. اگر چه اشرار از بیم سخط و دشنام وی در شرار خوف سوختندی ولی کینه و جور را در خاطر او راه نبودی. فی الحقیقة مردی دیندار و خداپرست و پاک و مقدس و مؤمن و متقی و نیک اعتقاد بودی و با اینکه سالها در امر خطیر پیشکاری سلطان ایران مجبور و مأمور بود به قدر امکان به ایذا و اذیت احدی و قتل نفس ضعیفی رضا ندادی. ارباب صنایع بسیاری را تربیت کرده و اسباب و آلات جهاد و جنگ از قبیل توپ و تفنگ بسیاری در ایران آماده ساخته و قورخانهٔ عظیمی پرداخته که به ملاحظهٔ تقویت دولت اسلام کثیر الفایده و کثیر الثواب خواهد بود. با اشغال بزرگ دولتی گاهی به صحبت شعرا و عرفا میل مینموده و احیاناً گاهی به نظم عربی و فارسی مبادرت میفرموده. اشعار متفرقهٔ بسیار داشتهاند و مِنه: ۲
مِنْغزلیّاته رحمة اللّه علیه ۳
مژدهٔ وصل میدهد گردش آسمان مرا
هیچ نبود از فلک این حرکت گمان مرا ۴
بهر علاج میکشم منت هر طبیب را
کرد ز عالمی خجل این دل ناتوان مرا ۵
در خس و خار باغبان میزند از غضب شرر
غافل از آنکه برق خود سوخته آشیان مرا ۶
ای دل ترا که کار نه کفر و نه دین بود
رو بار عشق کش که سزای تو این بود ۷
بدین زاری نبیند تا مرا کی منفعل گردد
که قاتل کشته را چون ناتوان بیند خجل گردد ۸
مزن دامان برین یک مشت خاکستر که میترسم
مبادا ز اخگر دل مانده باشد مشتعل گردد ۹
ز بندِ پند هیچ آشفته آرامی نمیگیرد
نه هر زنجیر چون کاکل نه هردیوانه دل گردد ۱۰
دلی کاندر خم زلف نگاری آشیان دارد
کجا میل تماشای فضای بوستان دارد ۱۱
تمنای وصالم نیست اما شوق آن دارم
نهم سر در کف پایی که سر بر آستان دارد ۱۲
ببر بندی که در پایم ز مهر این و آن داری
که عنقای دلم زین پس هوای آشیان دارد ۱۳
ز مصباح و زجاجه عارف از توحید رمزی گفت
عیان در جام زر خورشید می پیر مغان دارد ۱۴
دلی کز جور او خون شد زچشمانم به در کردم
برای راحت جان حزین فکری دگر کردم ۱۵
نه چون بلبل به پای گلبنی روزی به شب بردم
نه چون پروانه با شمعی یکی شب تا سحر کردم ۱۶
مِنْمثنویاته طابَ ثَراه ۱۷
باز اندر سر هوای کوی یار
سوی تبریزم کشد بی اختیار ۱۸
من چو مجنون روز و شب در کوه و دشت
بهر لیلی هستم اندر سیر و گشت ۱۹
طَالَ هَجْرِی عَلَّنِی دَاءُ النَّوَی
دَقَّ جِسْمِی ذَابَ مِنْنَارِ الْهَوَی ۲۰
سَیِّرُوْنِی کُلَّ آنٍ بِالْوِصالِ
اِنْقَضَی عُمْرِی وَقَدْضَاقَ الْمَجَال ۲۱
اَوْرعِی یَا نَآقَتِی أَرْضَ الْفَلَا
نَحْوَ مَنْاَشْتَاقُهُ الافلا ۲۲
شَادِنٌ مَآ زَالَ فِی طَرْفِهِ سقم
دَمْعُ عَیْنِی فَاضَ مِنْهُ و السِّجَم ۲۳
قَدُّهُ غُصْنُ لَهُ شَمْسٌ ثَمَر
خَطُّه مُسْکٌ مُحِیطُ بِالْقَمَر ۲۴
پارسی گو گر چه گل خندان بود
ژاله بر وی بهتر از باران بود ۲۵
رباعی ۲۶
بر چهره پریشانی آن زلف سیاه
ابریست که گاه گاه پوشد رخ ماه ۲۷
گفتم ز چه طرهات پریشان شده گفت
سلطان حبش کشیده بر روم سپاه ۲۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.