این متن به شرح حال و اندیشههای شیخ نجمالدین کبری، عارف و صوفی نامدار خوارزمی، میپردازد. او به عنوان قطب عارفان و زینت وصلکنندگان توصیف شده است. متن شامل توضیحاتی درباره زادگاه او (خیوق)، لقبها و کنیتهایش، ملاقاتهایش با بزرگان مانند فخرالدین رازی، و روش عرفانی او (شناخت خدا از طریق واردات قلبی) است. همچنین به شهادت او در حمله مغولان به خوارزم و کراماتش پس از مرگ اشاره شده است. بخشی از متن نیز به اشعار عرفانی او اختصاص دارد که مضامین عشق الهی، فنا، و جستجوی حقیقت را در بر میگیرد.
متن شامل مفاهیم عرفانی پیچیده، اصطلاحات تخصصی تصوف، و اشاره به وقایع تاریخی خشونتبار (مانند حمله مغولان) است که درک آنها برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین اشعار عرفانی موجود در متن دارای معانی عمیق و نمادین هستند که برای درک کامل، به تجربه و دانش بیشتری نیاز است.
بخش ۱۵۲ - نجم الدین خوارزمی قُدِّسَ سِرّه
اصحاب او را وداع گفته، متوجّهٔ خراسان گردیدند و لشکر تاتار کفار حسب الامر چنگیزخانِ قهّار به خوارزم رسیدند و قتل و غارت گزیدند. شیخ جهاد نموده تا او را تیرباران کردند و از پای درآوردند. در آن حال، پرچم یعنی کاکل کافری را گرفت و مرغ روحش از قفس قالب جست. پس از شهادت، چند کس خواستند که کاکل ان کافر را از چنگ شیخ خلاصی دهند، به کرامت آن جناب نتوانستند. بالاخره پرچمِ کافر را ببریدند. شهادت حضرت شیخ در سنهٔ ۶۱۸ بود وگاهی به نظم مبادرت میفرمود و فقیر این ابیات را به نام آن جناب دیده و به رشتهٔ ثبت کشید: ۲
مِنْاشعاره ۳
هرکه ما را یار شد ایزد مر او را یار باد
وانکه ما را خوار دید از عمر برخوردار باد ۴
رباعیات ۵
عمری همگی قرب و لقا کرده طلب
پیدا و نهان از من و ما کرده طلب ۶
کار از دَرِ دل گشاد هم آخر کار
او بین که کجا و ماکجا کرده طلب ۷
وله ۸
چوننیست ز هرچه نیست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست ۹
پندار که هست هرچه در عالم نیست
انگار که نیست هرچه در عالم هست ۱۰
٭٭٭ ۱۱
عقل از ره تو حدیث و افسانه برد
در کوی تو ره مردم دیوانه برد ۱۲
هر لحظه چو من هزار دل سوخته را
سودای تو از کعبه به بتخانه برد ۱۳
٭٭٭ ۱۴
حاشا که دلم از تو جدا خواهد شد
یا با کسِ دیگر آشنا خواهد شد ۱۵
از مهر تو بگذرد که را دارد دوست
وز کوی تو بگذرد کجا خواهد شد ۱۶
٭٭٭ ۱۷
در راه طلب رسیدهای میباید
دامن ز جهان کشیدهای میباید ۱۸
بینایی خویش را دوا کن زیراک
عالم همه اوست دیدهای میباید ۱۹
٭٭٭ ۲۰
چون عشق به دل رسید دل درد کند
دردِ دلِ مرد مرد را مرد کند ۲۱
در آتش عشق خود بسوزد وانگاه
دوزخ ز برای دیگران سرد کند ۲۲
٭٭٭ ۲۳
ای دیده تویی معاینه دشمن دل
پیوسته به باد بردهی خرمن دل ۲۴
وز دیده به روی دلبران درنگری
وانگاه نهی گناه بر گردن دل ۲۵
٭٭٭ ۲۶
زان باده نخوردهام که هشیار شوم
آن مست نبودهام که بیدار شوم ۲۷
یک جامِ تجلی جمال تو بس است
تا از عدم و وجود بیزار شوم ۲۸
٭٭٭ ۲۹
گر طاعت خود نقش کنم بر نانی
وان نان بنهم پیش سگی برخوانی ۳۰
وان سگ سالی گرسنه در زندانی
از ننگ بر آن نان ننهد دندانی ۳۱
٭٭٭ ۳۲
ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی
انصاف بده که عشق را کی شایی ۳۳
عشق آتش تیز است و ترا آبی نه
خاکت بر سر که باد میپیمایی ۳۴
٭٭٭ ۳۵
ای تیره شب آخر به سحر مینایی
غمهای منی که خود به سر مینایی ۳۶
ای صبحِ گران رکاب گویی که تو نیز
مقصود دل منی که بر مینایی ۳۷
قطعه ۳۸
گر یهودی قراضهای دارد
خواجهای نامدار و فرزانه است ۳۹
وانکه دین دارد وندارد مال
گر همه بوعلی است دیوانه است ۴۰
قطعه ۴۱
خواجگان در زمان معزولی
همه شبلی و بایزید شوند ۴۲
باز چون بر سرِ عمل آیند
همه چون شمر و چون یزید شوند ۴۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.