بابای کوهی، عارفی مشهور با نام اصلی محمد و لقب شیخعلی، از مریدان شیخ عبداللّه خفیف شیرازی و برادر پیر حسین شیروانی بود. او پس از عشق ناکام به دختر پادشاه، به کوه پناه برد و به عبادت پرداخت. شهرت زهدش به سلطان رسید و سلطان از او خواست با دخترش ازدواج کند، اما بابای کوهی عشق حقیقی را برگزید. او و معشوقهاش تا پایان عمر در کوه عبادت کردند و در سال 442 هجری درگذشتند. آرامگاه او در شیراز زیارتگاه اهل نیاز است. برخی او را «نانک شاه» میخوانند. دیوان اشعاری از او باقی مانده که مضامین عرفانی و توحیدی دارد.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و تاریخی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، برخی از اشعار ممکن است برای سنین پایین پیچیده باشد.
بخش ۱۳۱ - کوهی شیرازی
اینک مزارش در دامن کوه شیراز تکیه گاه اهل نیاز است و جمعی از هنود وی را نانک شاه خوانند. دیوانش دیده شده. «کوهی» تخلص مینماید و این اشعار از اوست: ۲
روح بحریست که عالم همه غرقند در او
بس عجب دانم اگر جسمِ کف دریا نیست ۳
ظاهر وباطنِ ذرات جهان اوست همه
نیست اشیا اگر او عین همه اشیانیست ۴
٭٭٭ ۵
بویِ توحید ز مستانِ خدا نشنیده است
خار و گل در نظر عارف اگر یکسان نیست ۶
٭٭٭ ۷
گر صد هزار شاهدِ رعنا نمود رخ
بنگر به روی جمله که آن دلستان یکی است ۸
٭٭٭ ۹
یکی را گر به صد ره برشماری
یکی باشد عددها بی شمار است ۱۰
تا ببیند ذات اسماء و صفات خویش را
حضرت بی مثل را مرآت انسان آرزوست ۱۱
به غیر هستی حق هیچ روی ننماید
ترا که دیدهٔ دل روشن و مصفا شد ۱۲
٭٭٭ ۱۳
هرکه را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند
ز آشنایانِ جهانش همه بیگانه کند ۱۴
٭٭٭ ۱۵
چو ختمِ آفرینش آدمی بود
به آخر نوعِ انسان آفریدند ۱۶
٭٭٭ ۱۷
دلا در بوتهٔ عشقش چو زر بگدازوصافی شو
وگرنه قلب میمانی و آن صراف میآید ۱۸
٭٭٭ ۱۹
ز نورِ طلعت او سوخت هرچه موجود است
به غیرِ زلف که بر رویِ او نقاب شود ۲۰
٭٭٭ ۲۱
یک عین که جز اونیست در ظاهر و درباطن
هفتاد و دوملت شد ترسا ویهودآمد ۲۲
٭٭٭ ۲۳
عاقبت سیل سرشکیِ بِبَرَد بنیادش
هرکه بر گریهٔ اربابِ نظر میخندد ۲۴
٭٭٭ ۲۵
کامِ دل هیچ کس از لعل تو هرگز نگرفت
نام آن لب همه را کام و دهان میسوزد ۲۶
٭٭٭ ۲۷
بی جان و تن دلم شد در وصل یار واصل
تحصیل یار کردیم عمری و بود حاصل ۲۸
٭٭٭ ۲۹
عرش و کرسی و آسمان و زمین
غرقه در بحرِ بیکرانهٔ دل ۳۰
همه در دل چو بی نشان شدهاند
ندهد هیچ کس نشانهٔ دل ۳۱
٭٭٭ ۳۲
مینگنجد در زمین و عرش و کرسی آه آه
جز دل پرخون نمیبینیم جایی جای او ۳۳
٭٭٭ ۳۴
ای که از فرط بزرگی مینگنجی در جهان
در دلم کان قطرهٔ خونیست چون جاکردهای ۳۵
٭٭٭ ۳۶
کشف شد سر ازل تا به ابد چون یک دم
بر من از عالم اسرار گشودند دری ۳۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.