این متن عرفانی به مفاهیمی مانند نیستی، هستی، وحدت وجود، و گذر از ظواهر دنیوی به حقیقت باطنی میپردازد. شاعر بیان میکند که با آشکار کردن اسرار عرفانی، جهان دگرگون میشود و تمام تفاوتهای ظاهری مانند مذاهب و ملل از بین میروند. او تأکید دارد که هستی حقیقی از نیستی سرچشمه میگیرد و تنها با رسیدن به نیستی میتوان به کمال رسید. متن همچنین به برتری روح و جان بر جسم و ظواهر مادی اشاره دارد و جهان را مانند کفی بر روی دریای بیکران معنا توصیف میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مباحث انتزاعی دارد. همچنین، برخی از عبارات ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده و نامفهوم باشد.
بخش ۷۳ - در بیان آنکه اولیا را یک مقام است که اگر آن را بخلق پیدا کنند خلق را هستی نماند و همه عالم نیست شوند چنانکه از آفتاب قیامت جمادات آسمان و زمین و صور چون یخ و برف بگدازند و یک آب شوند.
وضع های جهان شود ویران ۱
هرچه گفتند رهروان قدیم
ز غم و شادی و ز امن و ز بیم ۲
همه گردند نیست همچون برف
زانکه شرح من اس ت مهر شگرف ۳
گر کنم فاش آنچه می دانم
ور کند جلوه سر پنهان م ۴
نی ملل ماند و نه مذهب کیش
بر تو یکسان شوند مرهم و ریش ۵
زهر و پا زهر یک شود برتو
قهر گردد چو لطف در خور تو ۶
نکنی فرق آب را از خاک
پیش تو چه زمین و چه افلاک ۷
نی زمین میشود بسعی فلک
میشود دیو هم بجهد ملک ۸
پس تو از خویشتن مبر امید
بر دهی آخر ار کنونی بید ۹
نان مرده که جامد است و خموش
نی تن و جان از او بود در جوش ۱۰
گرچه خود مرده و جماد است آن
نی دل و روح را عماد است آن ۱۱
چون که شد هضم در تن زنده
از سکون رست و گشت جنبنده ۱۲
سرمه چون دردودیده نیست شود
نام ها خواند و براه رود ۱۳
پس چو در نیستی بود هستی
چه در هست خویش را بستی ۱۴
ار چه گویم منم چنان و چنین
نیست شو تا شوی تمام گزین ۱۵
نیستی چون عروج سوی سماست
هرکه در هست ماند خود را کاست ۱۶
هرکه کم گشت از همه بیش است
کم زنی اختیار درویش است ۱۷
هر که کم را گزید افزون شد
هرکه بیشی گزید مغبون شد ۱۸
هر که کلی نگشت از خود لا
کی کند فهم معنی الا ۱۹
نیستی باشد اصل هر هستی
می جان نوش تا رسد مستی ۲۰
هستی ما ز نیستی است بدان
هست ما نیست همچو هست کسان ۲۱
گر بصورت بدیگران مانیم
دیگران نقش محض و ما جانیم ۲۲
سیم شان را مجو که بشمرده است
صافشان نزد اهل دل درد است ۲۳
جان ز ما جو چو یار جانانیم
زر ز ما بر که اصل هر کانیم ۲۴
روح ما بی چگونه و چون است
نی درون است آن نه بیرون است ۲۵
بی نشانیم و هر نشان از ماست
دمبدم صد روان روان از ماست ۲۶
ما چو بحریم و عالم از ما کف
از ازل داشتیم عز و شرف ۲۷
این جهان چون کف است و جان دریا
هر که کف را گزید ماند اعمی ۲۸
کف بود درد و درد درد خورد
رخت را صاف بیش صاف برد ۲۹
بگذر از موعظه بگو آن سر
بر جان را فزای از ره بر ۳۰
بر جهانها ست ذکر آن قصه
خنک آن را که برد از این حصه ۳۱
پند را نیست مبداء و مقطع
کرد باید رجوع با مرجع ۳۲
۳۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.