این متن شعری عرفانی است که به موضوع عشق و رابطهی عاشق و معشوق میپردازد. شاعر از عشق به بت و چارق (پارچهای کهنه) به عنوان نمادی از عشق مجازی و عشق حقیقی سخن میگوید. او از قدرت عشق در تبدیل اشیاء بیجان به موجوداتی زنده و معنوی صحبت میکند و به تأثیر عشق در زندگی انسان و ارتباط آن با خداوند اشاره دارد. شاعر همچنین از مفاهیمی مانند جذبهی عشق، اعتقاد، وهم، و رازگویی در رابطه با عشق سخن میگوید.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست میگویی تا ایاز را در سخن آورد
چیست آخِر هَمچو بر بُتْ عاشقی؟ ۱
هَمچو مَجنون از رُخِ لیلیِّ خویش
کردهیی تو چارُقی را دین و کیش؟ ۲
با دو کُهنه مِهرِ جان آمیخته
هر دو را در حُجْرهیی آویخته ۳
چند گویی با دو کُهنه نو سُخَن؟
در جَمادی میدَمی سِرِّ کُهَن ۴
چون عَرَب با رَبْع و اَطْلال ای ایاز
میکَشی از عشقْ گفتِ خود دراز ۵
چارُقَت رَبعِ کُدامین آصَف است؟
پوستین گویی که کُرته یْ یوسُف است ۶
هَمچو تَرسا که شِمارَد با کَشِش
جُرمِ یک ساله زِنا و غِلّ و غِش ۷
تا بِیامُرزَد کَشِش زو آن گُناه
عَفْوِ او را عَفو دانَد از اِلٰه ۸
نیست آگَهْ آن کَشِش از جُرم و داد
لیکْ بَس جادوست عشق و اِعْتِقاد ۹
دوستیّ و وَهْمْ صد یوسُف تَنَد
اَسْحَر از هاروت و ماروت است خَود ۱۰
صورتی پیدا کُند بر یادِ او
جَذْبِ صورت آرَدَت در گفت و گو ۱۱
رازْگویی پیشِ صورت صد هزار
آن چُنان که یارْ گوید پیشِ یار ۱۲
نه بِدان جا صورتی نه هیکلی
زاده از وِیْ صد اَلَسْت و صد بَلی ۱۳
آن چُنان که مادری دلْبُردهیی
پیشِ گورِ بَچّهٔ نومُردهیی ۱۴
رازها گوید به جِدّ و اِجْتِهاد
مینِمایَد زنده او را آن جَماد ۱۵
حَیّ و قایِم دانَد او آن خاک را
چَشم و گوشی دانَد او خاشاک را ۱۶
پیشِ او هر ذَرّهیی آن خاکِ گور
گوش دارد هوش دارد وَقتِ شور ۱۷
مُسْتَمِع دانَد به جِدّ آن خاک را
خوش نِگَر این عشقِ ساحِرناک را ۱۸
آن چُنان بر خاکِ گورِ تازه او
دَمْبه دَم خوش مینَهد با اشک رو ۱۹
که به وقتِ زندگی هرگز چُنان
رویْ نَنْهادهست بر پورِ چو جان ۲۰
از عَزا چون چند روزی بُگْذَرد
آتَشِ آن عشقِ او ساکِن شود ۲۱
عشقْ بر مُرده نباشد پایْدار
عشق را بر حَیِّ جانْاَفْزایْ دار ۲۲
بَعد ازان زان گورْ خود خواب آیَدَش
از جَمادی هم جَمادی زایَدَش ۲۳
زان که عشقْ اَفْسونِ خود بِرْبود و رفت
مانْد خاکستر چو آتش رَفت تَفْت ۲۴
آنچه بینَد آن جوان در آیِنه
پیر اَنْدَر خِشْت میبینَد همه ۲۵
پیرْ عشقِ توست نه ریشِ سپید
دَستگیرِ صد هزارانْ نااُمید ۲۶
عشقْ صورتها بِسازَد در فِراق
نامُصَوَّر سَر کُند وَقتِ تَلاق ۲۷
که مَنَم آن اَصلِ اَصْلِ هوش و مَست
بر صُوَر آن حُسنْ عکسِ ما بُدَهست ۲۸
پَردهها را این زمان بَرداشتم
حُسن را بیواسطه بِفْراشتم ۲۹
زان که بَس با عکسِ من دَر بافتی
قُوَّتِ تَجْریدِ ذاتَم یافتی ۳۰
چون ازین سو جَذبهٔ من شُد رَوان
او کَشِش را مینَبینَد در میان ۳۱
مَغْفِرَت میخواهد از جُرم و خَطا
از پَسِ آن پَرده از لُطفِ خدا ۳۲
چون زِ سنگی چَشمهیی جاری شود
سنگْ اَنْدَر چَشمه مُتْواری شود ۳۳
کَس نَخوانَد بعد از آن او را حَجَر
زان که جاری شُد ازان سنگْ آن گُهَر ۳۴
کاسهها دان این صُوَر را وَنْدَرو
آنچه حَق ریزَد بِدان گیرد عُلو ۳۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.