این متن داستان زاهدی به نام محمد سررزی را روایت میکند که هفت سال به دنبال کشف حقیقت و جمال الهی بود. او در این مسیر عجایب بسیاری دید و حتی خود را به درون آب افکند تا به حقیقت برسد، اما نمرد. پس از آن، او به خدمت به دیگران روی آورد و از ثروتمندان میگرفت و به فقرا میداد. در نهایت، او به درک عمیقی از زندگی و مرگ رسید و با مرگ آشتی کرد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مرگ و زندگی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال پیچیده و سنگین باشد.
بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره
بُد مُحمَّد نام و کُنْیَتْ سَرْرَزی ۱
بود اِفْطارَش سَرِ رَزْ هر شبی
هفت سال او دایم اَنْدَر مَطْلَبی ۲
بَس عَجایِب دید از شاهِ وجود
لیکْ مَقْصودَش جَمالِ شاه بود ۳
بر سَرِ کُهْ رفت آن از خویشْ سیر
گفت بِنْما یا فُتادَم من به زیر ۴
گفت نامَد مُهْلَتِ آن مَکْرُمَت
وَرْ فُرو اُفْتی نَمیری نَکْشَمَت ۵
او فُرو اَفْکَنْد خود را از وَداد
در میانِ عُمقِ آبی اوفْتاد ۶
چون نَمُرد از نُکْسْ آن جانْسیر مَرد
از فِراقِ مرگْ بر خود نوحه کرد ۷
کین حَیاتْ او را چو مرگی مینِمود
کارْ پیشَش بازگونه گشته بود ۸
مَوْت را از غَیْب میکرد او کَدی
اِنَّ فی مَوْتی حَیاتی میزَدی ۹
مَوْت را چون زندگی قابِل شُده
با هَلاکِ جانِ خود یک دل شُده ۱۰
سَیْف و خَنْجَر چون علی رَیْحانِ او
نَرگس و نَسرینْ عَدویِ جانِ او ۱۱
بانگ آمد رو زِ صَحرا سویِ شهر
بانگِ طُرْفه از وَرایِ سِرّ و جَهْر ۱۲
گفت ای دانایِ رازَمْ مو به مو
چه کُنم در شهر از خِدمَت؟ بِگو ۱۳
گفت خِدمَت آن که بَهْرِ ذُلِّ نَفْس
خویش را سازی تو چون عَبّاسِ دَبْس ۱۴
مُدَّتی از اَغْنیا زَر میسِتان
پَس به دَرویشانِ مِسْکین میرَسان ۱۵
خِدمَتَت این است تا یک چند گاه
گفت سَمْعًا طاعَةً ای جانْپَناه ۱۶
بَس سؤال و بَس جواب و ماجَرا
بُد میانِ زاهِد و رَبُّ الْوَریٰ ۱۷
که زمین و آسْمان پُر نور شُد
در مَقالات آن همه مَذْکور شُد ۱۸
لیکْ کوتَه کردم آن گُفتار را
تا نَنوشَد هر خَسی اَسْرار را ۱۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.