خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر عاشقانه و غمگین، از عشق و فراق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. شاعر از زلف یار، تیرگی روزها، اشکهای خونین، و بیقراری جان میگوید. همچنین، اشارهای به جذابیت و فتنهگری معشوق و دردهای عشق دارد.
متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده و احساسات عمیق است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اصطلاحات و تشبیهات ممکن است نیاز به درک ادبی بالاتری داشته باشند.
شماره ۱۱۸ - تا دست شانه در شکن زلف یار بود
تا دست شانه در شکن زلف یار بود
روزم ز رشگ تیره چو شبهای تار بود ۱
گردیده سرخ هر مژه ما ز خون دل
پیوسته دست و دیده ما در نگار بود ۲
وحشت تمام رفت ز یاد غزالها
هرگاه در سر تو هوای شکار بود ۳
آرام رسم کشته شمشیر ناز نیست
گر تن قرار یافته جان بیقرار بود ۴
لبتشنهای به وادی هجران نمانده بود
از بس که تیر غمزه او آبدار بود ۵
شد دیدهام به دور خطش اشکریزتر
زآب و هوای عشق خزان در بهار بود ۶
دل کرد آنچه کرد که داغش نصیب باد
خونی که ریخت دیده نه از انتظار بود ۷
خنجر به هم کشیده دو چشمم ز دیدنت
خوش فتنهای ز حسن تو در روزگار بود ۸
قصاب گفته است به جای شکر کلام
قنادی محله او ذوالفقار بود ۹
روزم ز رشگ تیره چو شبهای تار بود ۱
گردیده سرخ هر مژه ما ز خون دل
پیوسته دست و دیده ما در نگار بود ۲
وحشت تمام رفت ز یاد غزالها
هرگاه در سر تو هوای شکار بود ۳
آرام رسم کشته شمشیر ناز نیست
گر تن قرار یافته جان بیقرار بود ۴
لبتشنهای به وادی هجران نمانده بود
از بس که تیر غمزه او آبدار بود ۵
شد دیدهام به دور خطش اشکریزتر
زآب و هوای عشق خزان در بهار بود ۶
دل کرد آنچه کرد که داغش نصیب باد
خونی که ریخت دیده نه از انتظار بود ۷
خنجر به هم کشیده دو چشمم ز دیدنت
خوش فتنهای ز حسن تو در روزگار بود ۸
قصاب گفته است به جای شکر کلام
قنادی محله او ذوالفقار بود ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۱۷ - آن سرو سیماندام من چون از گلستان بگذرد
گوهر بعدی:شماره ۱۱۹ - ز وصلش دور بودم جان ز بس میرفت و میآمد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.