شاعر در این متن از عشق و دلبستگی به معشوق سخن میگوید و از جفاهای او شکایت دارد. او خود را گمگشته میداند و در جستوجوی راهی برای یافتن آرامش است. شاعر به ستایش معشوق میپردازد و او را به عناصری مانند گلستان و آفتاب تشبیه میکند، در حالی که خود را بلبل ثناخوان و ذرهای در هوا میداند. او از ناامیدی در یافتن وفا از جانب معشوق میگوید و در نهایت، تنها راه چاره را در پناه بردن به خدا میبیند.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی عاطفی نیاز دارد. همچنین، برخی از اشارات مانند جفای معشوق و ناامیدی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۲۱۴ - پدید نیست دگر ره دل بلا جویم
ندانم این دل گم گشته را کجا جویم ۱
تو گلستانی و من بلبل ثناخوانم
تو آفتابی و من ذرّه هوا جویم ۲
مرا که لاف گدایی همی زنم چه عجب
اگر نواله ای از خوان پادشا جویم ۳
بیا و گر سر شوریده بایدت سهل است
مراست وام به گردن ترا رضا جویم ۴
مرا ز یار جفاکار نیست چشم وفا
خطاست گر ز جفاپیشگان وفا جویم ۵
به سعی کام کسی چون نمی شود حاصل
پس آن بِهْ است که کام خود از خدا جویم ۶
خیال زلف سیاه تو می پزد دل من
بلا همی طلبد خاطر بلاجویم ۷
طبیب درد مرا چون بدید عاجز گشت
کجاست لعل لبت تا از او دوا جویم ۸
جلال هر چه بگوید تمام گفته اوست
نه دزد گفته مردم بسان خواجویم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.