این متن شعری عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر از حضور معشوق و تأثیرات عمیق آن بر دل و جان خود سخن میگوید. معشوق مانند شمعی فروزان دلها را تسلی میدهد و تاریکی شب را به روشنایی صبح تبدیل میکند. شاعر از شرم و عشق خود میگوید و اینکه معشوق به حرفهایش گوش داده و به او وعده وصال داده است. همچنین، شاعر از زیبایی و عطر گیسوی معشوق و تأثیر آن بر آشفتگان یاد میکند و در نهایت، به آرامش و آسایشی که در سایه رحمت معشوق یافته، اشاره میکند.
متن دارای مضامین عاشقانه و عارفانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر نیاز به درک عمیقتری داشته باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای سنین پایینتر قابل درک نباشد.
شماره ۳۲۱ - فروزان چهره چون شمع آمدی، دلها تسلّی شد
شب روشن سوادان از خطت صبح تجلّی شد ۱
شنیدی شکوهام، از شرم طاقت آب گردیدم
به حرفم گوش دادی، بر زبانم لفظ، معنی شد ۲
به سویم گرم دیدی، شبنم آسا از میان رفتم
به وصلم وعده دادی، خاطر از دوری تسلی شد ۳
صبا می کرد ازگلشن به مرغان قفس نقلی
دماغ آشفتگان را عطر گیسویت تمنّی شد ۴
نمودی حسن روزافزون، بهشت نقد را دیدم
به فرقم سایهٔ رحمت فکندی، رشک طوبی شد ۵
دل دیوانه میزد با خیال نرگست نقشی
ز شوخیهای مژگان تو، داغ چشم لیلی شد ۶
حزین کنج قفس بیهوده می باشد پرافشانی
به گیتی مایهٔ آسایشم کوتاه بالی شد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.