این شعر از حزین لاهیجی، با استفاده از تصاویر شاعرانه و استعارههای زیبا، به بیان احساسات عاشقانه و دردهای عشق میپردازد. شاعر از نبود خورشید در زندگی خود، تیرهای جفاکارانه معشوق، و غمهای نهفته در سینه سخن میگوید. او همچنین به ناتوانی خود در گذشتن از مشکلات جهان و نیاز به همت بلند اشاره میکند. در نهایت، شعر با امید به نوروز و روزهای بهتر به پایان میرسد.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آنها به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۳۱۸ - خورشید، درین کلبه شب افروز نباشد
خورشید رخی، تا نبود روز نباشد ۱
در جعبهٔ مژگان جفاکیش تو جانا
یک تیر ندیدیم که دلدوز نباشد ۲
هرگز نزند بلبل شوریده نوایم
از سینه، صفیری که غم اندوز نباشد ۳
چون من نتوان از سر کونین گذشتن
تا همّتی از طالع فیروز نباشد ۴
چون صپح به پاس دم اگر حاضر وقتی
آن روز کدام است که نوروز نباشد؟ ۵
چون شمع درین بزم محال است برآرم
هرگز سر حرفی که زبان سوز نباشد ۶
چون کلک خوش آهنگ تو، امروز حزین نیست
مضراب نوازی که نوآموز نباشد ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.