این متن به بیان حالات روحی و عرفانی یک فرد میپردازد که از مطلوب خود دور افتاده و در رنج و تلاشی بیهوده به سر میبرد. او مانند صیادی است که سایهای را گرفته و آن را سرمایهای میپندارد، در حالی که سایه ارزشی ندارد. متن همچنین به پیوستگی اجزای عالم به کل و نقش رسولان در این پیوستگی اشاره میکند و در نهایت به بیپایانی سخن و نیاز به پایان دادن به حکایت اشاره میکند.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة
فَاسْرِقِ الدُّرَّة بِدین شُد مُنْتَقَل ۱
بَنده سویِ خواجه شُد، او مانْد زار
بویِ گُل شُد سویِ گُل، او مانْد خار ۲
او بِمانْده دور از مَطْلوبِ خویش
سَعیْ ضایِع، رنجْ باطِل، پایْ ریش ۳
هَمچو صَیّادی که گیرد سایهیی
سایه کِی گردد وِرا سَرمایهیی؟ ۴
سایهٔ مُرغی گرفته مَردْ سخت
مُرغْ حیران گشته بر شاخِ درخت ۵
کین مُدَمَّغ بر کِه میخندد عَجَب
اینْت باطِل، اینْت پوسیده سَبَب ۶
وَرْ تو گویی جُزوْ پیوستهیْ کُل است
خار میخور، خارْ مَقْرونِ گُل است ۷
جُز زِ یک رو نیست پیوسته به کُل
وَرْنه خود باطِل بُدی بَعْثِ رُسُل ۸
چون رَسولان از پِیِ پیوستناَند
پَسْ چه پیونَدنْدَشان چون یک تَناَند؟ ۹
این سُخَن پایان ندارد ای غُلام
روزْ بیگَهْ شُد، حِکایَت کُن تمام ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.