شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی سخن میگوید و بیان میکند که با وجود داشتن جان و دل، چیزی ارزشمند برای معشوق ندارد که بفرستد. او از غم هجران مینالد و در جستوجوی چیزی است که بتواند به معشوق تقدیم کند، اما جز اشک و ناله و فریاد چیزی در اختیار ندارد. شاعر همچنین از تکرار سخنان و احساساتش میگوید و اینکه حتی نامهای پر از غزلهای غمگین هم نمیتواند عمق دلتنگی او را بیان کند.
این شعر دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ عاطفی و شناخت ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند هجران و غم ممکن است برای سنین پایین سنگین باشد.
شماره ۷۲۷ - دل نیست بدستم بر دلیر چه فرستم
جان هست ولی چیز محقر چه فرستم ۱
غم نیست از بنم که فرستم سر و جانش
اندیشه از این است که بر سر چه فرستم ۲
از دیده به خاک در او جز گهر اشک
نقدی که رسانند روانتر چه فرستم ۳
گر دل طلبد مرهم ریشه بسر نیش
زآن غمزه بدل جز سر نشتر چه فرستم ۴
با دست همین از نو بدست من مفلس
جز ناله و فریاد بر آن در چه فرستم ۵
بیرون ز دعایی که برآید سحر از دست
دستم ندهد تحفه دیگر چه فرستم ۶
چون بر در و بام تو نخواهم که پرد مرغ
من خود ببرم خط بکبوتر چه فرستم ۷
شرق لب چون قند نوآم گرچه بسی هست
پیش تو سخنهای مکرر چه فرستم ۸
زینسان که کمالست ز هجران تو گریان
با نامه برت جز غزل تر چه فرستم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.