در این داستان، فرد ثروتمندی در حضور پیامبر اسلام (ص) نشسته بود. فقیری با لباسهای کهنه وارد شد و کنار او نشست. ثروتمند از این نزدیکی ناراحت شد و از او کناره گرفت. پیامبر از این رفتار ناراحت شد و از ثروتمند پرسید که چرا چنین کردی. ثروتمند توضیح داد که شیطانی او را وسوسه میکند تا مالش را برای خود نگه دارد. سپس پیشنهاد داد که تمام اموالش را تقسیم کند. اما فقیر از پذیرش مال خودداری کرد، زیرا ترسید که ثروت باعث خودپسندی و دوری از خدا شود. در پایان، تأکید میشود که ثروت و فقر نباید باعث فخر یا تحقیر شوند.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و اجتماعی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ فکری دارد. همچنین، بحث دربارهی ثروت، فقر و وسوسههای شیطانی برای سنین پایینتر ممکن است پیچیده باشد.
شمارهٔ ۵ - در نفرت مجالست غنی با فقیر
نشسته بود با صد عز و تمکین ۱
به دوران در شمار اغنیا بود
بسی از دست کار خود رضا بود ۲
درآمد جامه چرکینی هم از در
نشست اندر کنار آن توانگر ۳
توانگر زان فقیر آزرده جان شد
به کبر از پهلویش دامن فشان شد ۴
شه ختمی مآب از کرده او
گره زدبر جبیب و چین بر ابرو ۵
بگفت آن از سعادت در جهان فرد
چرا پهلو تهی کردی از این مرد ۶
مگر ترسیدی از این مرد مهمان
که از فقرش شوی آلوده دامان ۷
و یا چون مال داری بینهایت
غنای تو کند بر وی سرایت ۸
و یا چرک لباسش بر تو گیرد
لباست را ز پا تا سر بگیرد ۹
بگفتا هیچیک زینها نباشد
سرم سرگرم این سودا نباشد ۱۰
ولی در هر مکان و جاه و منزل
مرا گردیده شیطانی موکل ۱۱
که چون دست تصرف میگشاید
به چشم زشت را نیکو نماید ۱۲
کنون در حضرتت از این خسارت
برای دفع این جرم و جنایت ۱۳
به عالم هر چه از اموال دارم
زر و سیم و لباس و مال دارم ۱۴
به نزد حضرتت تقسیم سازم
بدین مرد از صفا تقدیم سازم ۱۵
شهی کز «قل کفی» پوشیده تشریف
بدان مرد گدا بنمود تکلیف ۱۶
چو اصغا این سخن آن بینوا کرد
بترسید و بلرزید و ابا کرد ۱۷
بگفت ای سرور کونین حاشا
به اخذ مال تکلیفم مفرما ۱۸
من از رفتار او بینی ملولم
کجا گفتار او افتد قبولم ۱۹
از آن ترسم که طوق خودپسندی
شود در گردنم تا حشر بندی ۲۰
نماید از ره توفیق دورم
کند همخوابه با کبر و غرورم ۲۱
دلم یا اغنیاء دمساز گردد
در دوزخ برویم بازگردد ۲۲
به سرعت جست از جا و روان شد
بدان مرد غنی دامن فشان شد ۲۳
بلی نفرت در اینجا بیسبب نیست
ز مردان خدا هرگز عجب نیست ۲۴
بر آزاد مرد با تفکر
که سازد آخر خود را تصور ۲۵
به چشمش مال و دولت خوشنما نیست
دلش مایل بدین رنگ و حنا نیست ۲۶
کسی کز این حنا بر دست گیرد
به زودی رنگ بیرنگی پذیرد ۲۷
به گردن باز میماند و بالش
به جز خسران نمیباشد مآلش ۲۸
مگو (صامت) به نامردی چنین مرد
که پهلو از تهیدستان تهی کرد ۲۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.