شاعر در این شعر از درد فراق و دوری از معشوق میگوید. او توصیف میکند که چگونه فراق، وجودش را میسوزاند و اشکهایش مانند سیل جاری میشود. چشمهایش از گریه سیاهپوش شدهاند و هر لحظه به یاد معشوق، جگرگوشهاش را به خاک میسپارد. شاعر از آفتاب جهانی (معشوق) میخواهد که رحم کند و اجازه دهد چشمهایش در انتظار او ستارهها را بشمارند. او تأکید میکند که دلش جز هوای معشوق هیچ چیز دیگری نمیخواهد و امیدش به کمال معشوق است، اگرچه هجران او را به زاری میاندازد.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که درک آن به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۳۸۲ - چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد
عجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد ۱
سیاه پوش از آن گشته است مردم چشمم
که هر درنگ جگر گوشه به خاک سپارد ۲
وجود خاکی ما را بسوخت آتش هجران
گر آب دیده نباشد بکوی دوست که آرد ۳
تو آفتاب جهانی روا مدار که چشمم
در انتظار تو شب تا سحر ستاره شمارد ۴
از آن نفس که شنیدم حکایتی ز دهانت
بجان تو که دل من هوای هیچ ندارد ۵
امید من ز خیالت چنین نبد ز کمالت
ک رانه گیرد و زارم بدست هجر گذارد ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.