شاعر در این شعر از نگاه نکردن یارش به خودش شکایت دارد و سرنوشت خود را مقصر میداند. او از عشق و اندوه خود میگوید و اینکه هر چه به یارش فکر میکند، پاسخی دریافت نمیکند. شاعر از نبودن سحر در شبهایش و تلخی هر لذتی که از معشوق میگیرد، مینالد. در نهایت، او اعلام میکند که تا زمانی که زنده است، دلش از یاد معشوق جدا نخواهد شد و از دیگران میخواهد که اگر گذری به کوی معشوق زدند، مراقب باشند زیرا بازگشتی در کار نیست.
متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده است که درک آنها ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند اندوه و ناامیدی نیاز به بلوغ عاطفی دارند.
شماره ۲۲۶ - گر یار مرا با من مسکین نظری نیست
ما را گله از بخت خود است از دگری نیست ۱
اندیشه ز سر نیست که شد در سر کارش
اندیشه از آن است که با ماش سری نیست ۲
دی بر اثر او رمقی داشتم از جان
و امروز چنانم که از هم اثری نیست ۳
گفتنی پی هر نیرگی ای روشنی ای هست
چون است که هرگز شب ما را سحری نیست ۴
هر شربت راحت که رسیده از کف خوبان
بی چاشنی غصه و خون جگری نیست ۵
مادام که جان ساکن منزلگه خاک است
دلرا ز سر کوی تو رای سفری نیست ۶
زنهار کمال ار گذری بر سر کویش
از سر گذر اول که ازینت گذری نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.