شاعر در این شعر از درد عشق و غم ناشی از آن میگوید. او احساس میکند که عشق او را به خودش آشنا کرده و غمش را بخشی از وجود خود ساخته است. شاعر از پریشانی دلش میگوید و اینکه عشق او را از خودش دور کرده است. او از فریبهای عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید و اینکه عشق باعث شده جهان برایش دشمن شود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تمام وجودش را خارهای عشق فرا گرفته است.
مفاهیم عمیق عشق، غم و خودشناسی در این شعر نیاز به درک و تجربهای دارد که معمولاً در سنین نوجوانی و بزرگسالی قابل درک است. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج و پریشانی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال سنگین باشد.
شماره ۳۹۲ - چو درد عشق تو کرد آشنای خویشتنم
غمت چرا نخورد غم برای خویشتنم ۱
دلم چه یافته در کوچه پریشانی؟
که میبرد همه عمر از قفای خویشتنم ۲
مرا کرشمه دیگر فریب داد ای گل
به رنگ و بو نرود دل ز جای خویشتنم ۳
چو دل که قطره خون است و خون خورد دایم
یکی شدم به غم و خود غذای خویشتنم ۴
ز بس که کرد علاج و نداشت سود مرا
طبیب کرد خجل از دوای خویشتنم ۵
ز عشق، گرد جنون نیست بر جبین دلم
که کرد چشم خرد، توتیای خویشتنم ۶
به من ز دوستیات شد جهان چنان دشمن
که در هراس ز بند قبای خویشتنم ۷
شدهست پی سپر راه عشق تا پایم
بود چو نقش قدم، رخ به پای خویشتنم ۸
برای گشت چمن مضطرب نیم چو نسیم
چو شعله رقصکنان در هوای خویشتنم ۹
نیم به عیب کس از عیب خویشتن مشغول
تمام خارم و مخصوص پای خویشتنم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.