شاعر در این شعر از درد و رنج عشق و زخمهای روحی خود میگوید. او با وجود سادگی و اعتمادش به دیگران، گاهی با خیانت و کدورت مواجه میشود. با این حال، عشق برایش مبارک است و مانند آفتاب به همه رو میگشاید. او از دلبستگی به عشق و غمهایش سخن میگوید و در عین حال، خود را در باطن قوی اما در ظاهر ضعیف نشان میدهد. شاعر در پایان از خواری ظاهری خود میگوید اما تأکید میکند که درونش پر از عشق و زیبایی است.
مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی موجود در شعر ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مضامین مانند رنج عشق و کدورت نیاز به تجربه و بلوغ فکری دارد.
شماره ۳۷۴ - من صید زخمخورده از پا فتادهام
رحمی، که بر سپردن جان، دل نهادهام ۱
اظهار دوستی زبانی کند چو خصم
باور کنم محبتش، از بس که سادهام ۲
از یمن عشق، دیدن رویم مبارک است
چون آفتاب، با همه کس رو گشادهام ۳
ساقی، دلم مقید دام کدورت است
بستان ز چنگ غصه به یک جام بادهام ۴
هرگز ارادهای نکنم آرزو، مباد
مردم گمان برند که صاحب ارادهام ۵
ایمان به عشق دارم و گویم حدیث عقل
در باطنم سوار و به ظاهر پیادهام ۶
قدسی نظر به خواری ظاهر مکن، که من
داغم، ولیک در بغل لاله زادهام ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.