شاعر در این متن از درد فراق و اندوه ناشی از دوری یار مینالد. شبها را مانند شمعی گریان سپری میکند و اشکهایش دامانش را خیس میکنند. انتظار یار دیگر لذتی برایش ندارد، چرا که گمان میکند یار از راه دیگری رفته است. درد دوری و اشتیاق دیدار آنقدر شدید است که تحمل آن برایش دشوار شده، و حتی آب حیات نیز از چشمانش گریزان است. در نهایت، از آه قدسی و درد فراق برحذر میدارد.
متن دارای مضامین عاشقانه و احساسی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیدهی ادبی ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال نامفهوم باشد.
شماره ۶۴ - بی تو شب تا روز چون شمعم به چشم تر گذشت
اشک دامانم گرفت و آتشم از سر گذشت ۱
بر سر راهش ندارم لذتی از انتظار
یار پنداری که امروز از ره دیگر گذشت ۲
آنکه مشکل بود عمری حالم از نادیدنش
دوش با من بود و بر من حال مشکلتر گذشت ۳
شوق چون زور آورد اندیشه طاقت چه سود
دست و پا نتوان زدن جایی که آب از سر گذشت ۴
بس که از چشمم گریزان است آن آب حیات
چون ز من بگذشت پنداری ز آتش برگذشت ۵
الحذر از آه قدسی کامشب از درد فراق
تا به لب از سینه آهش بر سر نشتر گذشت ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.