در این متن، یک گفتگوی شاعرانه بین یک اسب و صاحبش صورت میگیرد. اسب از بیتوجهی و کمبودهای خود مانند نبود کاه و جو شکایت میکند و صاحبش به جای رسیدگی، پاسخهای بیتفاوت یا توجیهآمیز میدهد. اسب از آرزوی کمی کاه و بیکرمی صاحبش مینالد و در نهایت به این میاندیشد که صاحبش فقط او را برای بارکشی میخواهد و به نیازهایش توجهی ندارد.
این متن دارای مفاهیم انتزاعی و انتقادی است که درک آن به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعاره و زبان شاعرانه ممکن است برای کودکان قابل فهم نباشد. موضوعاتی مانند بیعدالتی و رابطهٔ انسان و حیوان نیز نیاز به تحلیل دارند.
شمارهٔ ۶۳ - وله ایضا فی استدعا التّبن
کاریت بجانب عدم نیست ۱
گفتم که دمی بپای و گفتا
درآخور تو برون زدم نیست ۲
میمیرم از آرزوی کاهی
و اندر تو به نیم جو کرم نیست ۳
گر برگ ستور داریت نیست
بفروش چه داریم ستم نیست؟ ۴
جو ز آخر چرب باز کردی
یک توبره کاه خشک هم نیست؟ ۵
تا کی ز نشت وزین بر پشت؟
خود زین شکم تهیت غم نیست؟ ۶
جز راه به پشت من ندانی
می پنداری مرا شکم نیست ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.