این متن شعری عرفانی و اخلاقی است که در آن شاعر به ستایش مقام معنوی و اخلاقی یک شخصیت برجسته (احتمالاً یک مرشد یا معلم دینی) میپردازد. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا مانند خورشید، شمع، و چراغ، نور هدایت و دانش این شخصیت را میستاید و خود را نیازمند و وابسته به راهنماییهای او میداند. همچنین، شاعر به فروتنی خود و عدم کفایت در خدمت به این شخصیت اشاره میکند.
این متن به دلیل استفاده از استعارههای پیچیده و مفاهیم عرفانی، برای مخاطبان با درک ادبی و شناخت نسبی از ادبیات کلاسیک فارسی مناسب است. همچنین، مضامین عمیق عرفانی و اخلاقی آن برای نوجوانان و بزرگسالان قابل درک و تأملبرانگیز است.
شمارهٔ ۶۹ - ایضاً له
الّا ز شمع خاطر تو مقتبس نبود ۱
در چشم همّت تو بمیزان اعتبار
گوی زمین موازن پرّ مگس نبود ۲
گردی ز خاک مرکب تو باد نداشت
کورا دو اسبه مردم چشمم ز پس نبود ۳
جان در تنم که دست نشان هوای تست
بی آرزوی خدمت تو یک نفس نبود ۴
چشمم بآب چشم تیمّم از آن کند
کاینجا بخاک پای توش دسترس نبود ۵
رفتست التماس حضورم ز خدمتت
والحق مرا زبخت جز این ملتمس نبود ۶
چرخ و ستاره در هوش خدمت تواند
برمن چه ظن بری که مرا این هوس نبود ۷
زان باز مانده ام که ز اسباب ره مرا
جز نالۀ درای و فغان جرس نبود ۸
رخ سوی شاه شرع نهادم پیاده لیک
در پای پیل ماندم از آن کم فرس نبود ۹
من بنده را که ساکن خاک درت بدم
آنگه که در دیار وفا هیچکش نبود ۱۰
سر باریم تغیّر رای تو در خورست؟
حرمان دست بوس تو انصاف بس نبود؟ ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.