در این داستان، مرد جامهفروشی با سواری همراه میشود که از او میخواهد برای مدتی بارش را حمل کند. سوار ابتدا با استناد به آیات قرآن و ارزش کمک به دیگران، او را متقاعد میکند، اما سپس با دیدن خرگوشی، وسوسه میشود که جامهها را بدزدد. جامهفروش نیز به همین فکر است و وقتی سوار بازمیگردد، به او اعتماد نمیکند و از دادن جامهها خودداری میکند. در ادامه، آزادچهر دربارهٔ ویژگیهای عقاب (نماد پادشاه یا فرد قدرتمند) و ضرورت احترام به او صحبت میکند و پیشنهاد میدهد که برای جلب توجه او، با ادب و فروتنی رفتار کنند. سپس او به آیین پادشاهان پارس اشاره میکند که بر شناخت جایگاه خود و قدردانی از نعمتها تأکید داشت.
متن دارای مفاهیم اخلاقی و اجتماعی پیچیدهای است که درک آنها به بلوغ فکری نیاز دارد. همچنین، استفاده از زبان ادبی و اشاره به آیات قرآن و مفاهیم فلسفی، آن را برای مخاطبان جوانتر دشوار میکند.
داستانِ پیاده و سوار
یعدمن انجم الافلاک موطنها
لو انه کان یجری فی مجاریها
آزادچهر گفت : پادشاهی و بزرگ منشی و اصالتِ محتد و علّوِ همّت و کرمِ نجار و تأثّلِ نژادِ این عقاب در چند مقام مقرّر کردهایم و این تقریر بارها مکرّر شده و نموده، از آنجا که مقتضایِ این اوصافست، هرگز روا ندارد بر کسی که آستین برخان و مان و اهالی و اوطان افشانده باشد و دامنِ اقبالِ او گرفته و از دستِ تعرّضِ آفاتِ مخافات بجنابِ او پناه آورده، زنهار خورد و سمتِ این دناعت بر ناصیتِ همّتِ خویش نهد، بلک تمکین و تکریم فرماید و بجانب ما هم از گوشهٔ چشمِ عظمت نگاه کند، فخاصّه که من بشرطِ خضوع و افکندگی و خشوع و بندگی پیش روم و آنچ از واجباتِ ادبِ حضرت و مراسمِ خدمت باشد ، بجای آرم و دانی که سرّی بزرگ در خاصّیّت سخن پنهانست که بوقتِ تأثیر در طباع پدید آید، چنانک مارِ مبرقشِ نفاق را از سوراخِ کمونِ نفس بیرون آرد و بالماس نکتهایِ سرتیز آهنِ صلبِ مزاجها را بسنبد ، ع، کَمَا لَانَ مَتنُ السَّیفِ وَ الحَدُّ قَاطِعٌ مرا بحمدالله آلتِ این استعداد هرچ کاملترست و مایهٔ این اهلیّت هرچ تمامتر. رای آنست که ما هر دو بخدمتِ اورویم و بعد ما که طریقِ رسیدن بدست بوس میسّر شده باشد و آن سعادت بحسنِ اتّفاق دست داده، فصلی در بابِ خویش و حکایتِ حال بوجهی که قبول مستقبل آن شود و عاطفت و رافت ردیفِ آن گردد، فرو گویم.
فَأَوجَزَ لکِنَّهُ لَم یُخِلّ
وَ اَطنَبَ لکِنَّهُ لَم یُمِلّ
فی الجمله چون ایرا سخناهایِ او بسمعِ مصلحت بشنید ، عنانِ استرسال بدستِ اختیارِ او داد و گفت : اکنون که جانبِ رفتن را ترجیح نهادی و تجنیحِ سهامِ عزیمت واجب دیدی بِسمِ الله ، وَ اِذَا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَی اللهِ ، اما بدانک چون اختصاصِ آن قربت یافته شد و چهرهٔ مراد بزلفِ وصال آن زلفت آراسته گشت، بچند خصلت متحلّی شدن و چند بارِ کلفت را متحمّل بودن، واجب آید ، اوّل تقدیمِ فرمانِ پادشاه بر جملهٔ مقاصد واجب و لازم دانی، دوم اوامرِ او را در صورتِ شکوه و وقار نگاه داری، سیوم تحسین و تزیین فرموده و کردهٔ او بوجهی کنی که اتّباعِ افعال پسندیده و امتناع از اخلاقِ ناستوده دروی بیفزاید ، چهارم صیانتِ عرضِ خویش از وصمتِ خیانت رعایت کنی، پنجم خدمتِ خویش، همیشه از حقوقِ نعمتِ او قاصر دانی، ششم اگر خطائی که کس را از آن عصمتِ کلّی مسلّم نیست، صادر آید زود بعذرِ آن قیام نمائی و نگذاری که از قاذوراتِ مزبله گردد که دفع و ازالتش ناممکن باشد، هفتم پیشِ او ترش روی و تلخ گفتار ننشینی، هشتم با دشمن او بیهچ تأویل دوستی نپیوندی، نهم هر چند ترا بیشتر برکشد، تو خود را فروتر نهی و قدم از پیشگاهِ تقدّم باز پستر گیری، دهم بوقتِ آنک ترا مهمّی فرماید ، ازو هیچ نخواهی و روی نیکو خدمتی بشادخهٔ طمع مشوّه نگردانی و آیینی که خسروانِ پارس هر سال فرمودند، هم از این جهت بود که هر کس مرتبهٔ خویش بیند و قدر نعمت و مقامِ همّتِ پادشاه بشناسد و بدان متّعظ شود. آزادچهر گفت : چگونه بودست آیین ایشان ؟
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.