زروی از درخت شگفتانگیزی در چین میگوید که مردم آن را میپرستیدند. مسافری به شهر میرسد و از پرستش درخت تعجب میکند. او درخت را به دلیل بیحرکتی و ناتوانیاش سرزنش میکند و تصمیم به قطع آن میگیرد. درخت ابتدا با دادن سکههای طلا او را منصرف میکند، اما وقتی سکهها قطع میشوند، مرد دوباره قصد قطع درخت را میکند. درخت به او یادآوری میکند که قدرت احسان و آسیب رساندن را دارد و مرد متوجه اشتباه خود میشود. این داستان به رابطه بین خداوند و بنده و اهمیت احترام و ادب اشاره دارد.
متن دارای مفاهیم فلسفی و اخلاقی پیچیده است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین استفاده از زبان ادبی و کهن ممکن است برای خوانندگان جوان چالشبرانگیز باشد.
داستان درخت مردم پرست
اِذَا العُودُ لَم یُثمِر وَ اِن کَانَ اَصلُهُ
مِنَ المُثمِراَتِ اعتَدَّهُ النَّاسُ فِی الحَطَب ۲
درخت گفت : آنچ تو از من یافتی، اصطناعی بود که ترا بواسطهٔ آن متقلّد کردم و رقبهٔ ترا در ربقهٔ خدمت و منّت آوردم تا تو دانی که آنرا که بر تو دستِ احسان باشد. قدرت و امکانِ اساءت هم هست. مرد را ازین سخن وقعی سخت بردل نشست و هیبتی تمام از استغناء او و نیازمندیِ خویش در خود مشاهدت کرد و همگی او چنان فرو گرفت که در جوابِ او منقطع آمد.این فسانه از بهرآن گفتم تا معلوم شود که چون تو خداوندشوی ومن بنده، وقارِ خداوندی بر افتقارِ بندگی نشیند و هر آنچ در خاطر آید، گستاخ و بیمبالات نتوانم گفت و بدانک آمیزش کردن و تبسّط نمودن در جبلّت تو مرکبست و در همه اوقات آن بکار نمیباید داشت، خاصّه پادشاه را که در ایشان عیبی بزرگ و منقصتی شنیع باشد و مردِ دانا هیچ ناآزموده گستاخ نشود و بی تجربه و امتحان در کارها تعجیل و توغّل روا ندارد و هر سخنی را مقامِ تصدیق و تحقیق بداند تا او را آن نرسد که آن مردِ کفشگر را رسید. زیرک پرسید : چون بود آن داستان ؟ ۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.