متن داستانی است درباره مردی که زبان پرندگان را میفهمید و با هدهدی دوست بود. هدهد به او هشدار میدهد که در آن منطقه کودکانی دام پهن کردهاند، اما هدهد با اعتماد به هوش خود، گرفتار دام میشود. مرد هدهد را نجات میدهد و سپس درباره دوستی، وفاداری و کمک به دیگران صحبت میکند. در ادامه، گفتوگویی درباره اهمیت همراهی در سختیها و دوری از تأثیرات منفی آن انجام میشود.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است و استفاده از زبان ادبی و کهن ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد. همچنین، درک برخی از اشارات تاریخی و ادبی نیاز به دانش پیشزمینه دارد.
داستانِ نیک مرد با هدهد
ناکام شدم بکامِ دشمن
تا خود زتوام چه کام روزیست ؟
مرغیست دلم بلند پرواز
لیکن ز قضاش ، دام روزیست
نیک مرد دانست که آنچ میگوید محض راستی و عینِ صدقست ؛ دو درم بدان کودک داد ، هدهد را باز خرید و رها کرد. این فسانه از بهر آن گفتم تا مرا در خلابِ این مخافت و مخلبِ این آفت نگذاری و بیش ازین توبیخ و سرزنش روا نداری و آنچ از روزگار در تقریع و تشنیع بر من صرف میکنی ، اگر بدانچ تدبیرِ کارمنست ، عنانِ اندیشهٔ خویش مصروف گردانی اولیتر .
دَع عَنکَ لَو مِی فَاِنَّ اللَّومَ اِغرَاءُ
وَ دَوَانِی بِالَّتِی کَانَت هِیَ الدَّاءُ
داستان را ازین سخن دل نرم شد و بدل گرمی دادمه بیفزود و گفت : توزّع و توجّع بخاطر راه مده و این تصور مکن که در هیچ ملمّ و مهمّ که پیش آید و در هیچ داهیهٔ از دواهی که روی نماید ، مرا از پیش بردِ کار تو اغفال و اذهال تواند بود ، چه حقوقِ ممالحت و مصاحبت بر یکدیگر ثابتست و عقودِ موالات و مؤاخات در میانه متأکّد و پارسیان گفتهاند : مال بروزِ سختی بکار آید و دوست بهنگامِ محنت و چهار خصلت در شریعتِ مروّت بر دوستان عینِ فرض آمد ، یکی آنک چون بلائی بدوست رسد ، خود را در مقاساتِ آن با دوست شریک گرداند و دوم آنک چون اندیشهٔ کاری ناخوب کند ، عنانِ عزمِ او از راهِ ارادت یاز گرداند و نگذارد که بفعل انجامد ، سیوم آنک در اسبابِ منافع از معونتِ او متأخر نباشد ، چهارم آنک اتمامِ مهمّات او بر عوارضِ حاجات خود مقدّم دارد ، اُنصُر اَخَاکَ ظَالِماً اَو مَظلُوماً ، لیکن از اشارتِ دقیق که در ضمنِ این حدیثست متنبّه باید بود تا قاصر نظری را اینجا پایِ فهم در خرسنگِ غلط نیاید که شارع اینجا بر اعانتِ ظلم تحریض فرمودست ، بلک مراد از نصرتِ ظالم منعِ اوست از ظلم ، پس مرا از حفظِ خون و مالِ تو چارهٔ نیست ، چه دوست را از دوست اگرچ نقطهٔ نقاری بر حواشیِ خاطر باشد ، هنگامِ کار افتادگی جمله بآبِ وفا فرو شوید و در فوایدِ حکماءِ هند میآید که آنرا که کردار نیست ، مکافات نیست و آنرا که دوست نیست ، رامش نیست ، آسوده خاطر باش ع ، گر با تو نساختم ، هم از بهرِ تو بود. من بخدمتِ ملک روم و عیارِ خاطر او باز بینم و بتخمیرِ اندیشه و تدبیر ترا چون موی از خمیر بیرون آرم. دادمه گفت : اومید میدارم که سیرتِ صفا پرورد ترا بر ابقاء حقِّ وفایِ من دارد و از فرطِ نیکو نهادی و پاک نژادی آنچ در وسع آید ، باقی نگذاری ، لیکن مردمِ اهلِ خرد با محنت زدگانِ کار افتاده زیادت آمیختن و در صحبتِ ایشان الّا بقدرِ ضرورت آویختن پسندیده ندارند که محنت بآتش تیز ماند ، آنرا زودتر سوزاند که بدو نزدیکتر باشد. شاید که تا این نحسِ مستمرّ از ایّامِ ناکامیِ من برآید ، از من منقطع شوی ، چه گفتهاند که نادانی نفسِ مردم را مرضیست و نامرادی حالِ مردم را ، مرضی که از عدوایِ آن چارهٔ احتراز بباید کرد و اگرچ دوستان را در بیماری نباید گذاشت ، نیز نباید که از علّتِ بیماری او همبدیشان اثر کند
اَلَم تَرَ اَنَّ المَرءَ تَدوی یَمِینُهُ
فَیَقطَعُهَا عَمداً لِیَسلَمَ سَائِرُه
اکنون ترا هنگام آنک ستارهٔ سعادتِ من روی باستقامت نهد ، نگه میباید داشت تا رنج بیفایده نماند ، چنانک آن ملکِ دانا کرد با خسرو . داستان گفت : چون بود آن داستان ؟
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.