پادشاهی در بابل فرزند خردسال خود را به برادرش سپرد و از او خواست تا زمانی که فرزندش به بلوغ برسد، حکومت را به او واگذار کند. اما برادر پس از مرگ پادشاه، به جای وفاداری به عهد، چشمهای شاهزاده را کور کرد تا قدرت را حفظ کند. شاهزاده با کمک پریان و با استفاده از برگ جادویی بینایی خود را باز یافت و با کشتن مار اژدها، پادشاه فاسد را از بین برد و خود به قدرت رسید.
متن دارای مفاهیم پیچیدهای مانند خیانت، انتقام و عدالت است که برای درک کامل آنها به بلوغ فکری نیاز است. همچنین صحنههای خشونتآمیز مانند کور کردن و کشتن مار اژدها ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
داستان شهریارِ بابل با شهریارزاده
وَ لَاتَیاَسنَ مِن صُنعِ رَبِّکَ اِنَّنیِ
ضَمِینٌ بِأَنَّ اللهَ سَوفَ یُدِیلُ
اَلَم تَرَ أَنَّ الشَّمسَ بَعدَ کُسُوفِهَا
لَهَا صَفحَهٌٔ تَغشَی العُیُونَ صَقِیلُ
القصّه چون زیورِ منوّرِ روز از اطرافِ جهان فرو گشودند و تتقِ ظلامِ شب بر رواقِ افق بستند، مادرِ روزگار از فتنهزائی سترون شد و شب بنتایجِ تقدیر آبستن گشت و چشم بندانِ کواکب ازین پردهٔ آبگون بازیهایِ گوناگون بیرون آوردند، آن مسکین ببیغولهٔ مسکنی میپناهید تا دست او بر درختی آمد؛ از بیمِ درندگان بر آن درخت رفت و دست در شاخی آویخت و بر مرصدِ وارداتِ غیب بنشست ع، تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون، ناگاه مهترِ پریان که زیرِ آن درخت نشستگاه داشت و هر شب آن جایگاه مجمعِ پریان و مهجعِ ایشان بودی، بیامد و بر جایِ خود بنشست و پریانِ عالم گرد او در آمدند و بمسامرت و مساهرت با یکدیگر شب میگذاشتند و از متجدّداتِ وقایعِ روزگار خبرها میدادند و خبایایِ اسرارِ از قطار و زوایایِ گیتیکشفمیکردند تا یکی از میانه گفت: امروز شهریار بابل با شهریار زاده کیدی کردست و چنین غدری روا داشته.
وَ رُبَّ اَخٍ نَادَیتُهُ لِمُلِمَّهٍٔ
فَاَلفَیتُهُ مِنهَا اَجَلَّ وَ اَعظَمَا
مهترِ پریان گفت: اگر آن پادشاه زاده بداند و از خاصّیّت برگِ این درخت آگاه شود، لختی از آن بر چشم مالد، بینا گردد و در فلان خارستان گز بنی بدین صفت رسته، مار اژدهائی درو آرامگاه دارد، تنّینی که چون برهم پیچد و حلقه شود، زهرِ نحوست از عقدهٔ رأس و ذنب بر مرّیخ و زحل بارد، ثعبانی که بجایِ افسون ودم از سحرهٔ فرعون عصایِ موسی خورد. طالعِ ولادت آن مار و آن شهریار هر دو یکیست و در یک نقطهٔ حرکت افتاده. چون کواکبِ قاطع بدرجهٔ طالع این رسد، هلاکِ او جایز باشد. اگر شهریارزاده آن مار را تواند کشتن، پس کشتن او و مردنِ شاه بابل یکی بود.
وَ اِنَّ جَسِیمَاتِ الاُمُورِ مَنُوطَهٌٔ
بِمَستَودَعَاتٍ فِی بُطُونِ الأَسَاَوِدِ
شهریارزاده چون این ماجرا بشنید، برگی از آن درخت برگرفت و برچشم مالید و هر دو دیدهٔ او چون دو چراغِ افروخته روشن شد و صورتِ قدرتِ الهی بچشمِ سر روشن بدید و گفت:
سپاس آفرینندهٔ پاک را
که گویا و بینا کند خاک را
و آنگه بگوشِ عقل میگفت: مَن یُحیِ العِظَامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ ، و هر ساعت فرو میخواند: قُل یُحیِیهاَ الَّذِی اَنشَاَهَا اَوَّلَ مَرَّهٍٔ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلقٍ عَلِیمٌ ، چون ظفر بدین سعادتِ نقدِ وقت یافت، بتحصیلِ قرینهٔ سعادت دیگر شتافت. بامداد که سیاه مارشب مهرهٔ خرشید از دهانِ مشرق برانداخت، از درخت فرود آمد و بوطن گاهِ مار رفت و دمار از وجود مار برآورد، در حال شهریار بابل جان بقابضِ ارواح و ملک بقبضِ ملکزاده تسلیم کرد و آن سلیمِ زخمِ حوادث بسلامت بمرکز ملک و منشأِ دولت رسید و بپادشاهی بنشست. این فسانه از بهر آن گفتم تا اگر دوستیِ تو با او از قبیلِ دوستی چنین قبایلست، مرا بدو نسپاری. ملک گفت: دوستی ما ازین معانی دورست. ملکزاده گفت: نوعی دیگر از دوستان آنها اند که چون بلائی نازل شود، مرد بابتلاءِ دوستان آزادیِ خویش طلبد، چنانک آن مردِ آهنگر کرد با مسافر. ملک گفت: چون بود آن داستان ؟
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.