شاعر در این متن از جدایی و دوری از معشوق شکایت میکند و بیان میدارد که نه توان گفتن دارد و نه توان رفتن. او به دنبال محرمی میگردد تا رازهایش را با او در میان بگذارد، اما کسی را نمییابد. شاعر از بیقراری و بیتابی خود در فراق یار میگوید و از بیمهری و رد شدن توسط معشوق شکایت دارد. او همچنین از طعنههای مردم و ناامیدی خود سخن میگوید و در نهایت، به این نکته اشاره میکند که اگر شرایط متفاوت بود، شاید نتیجهای دیگر حاصل میشد.
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که درک آنها به بلوغ فکری و عاطفی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
شماره ۹۶۲ - تنم جایی و دل جایی ندارم زهره ی گفتن
دلم آن جا و تن زاین جا ندارد قوت رفتن ۱
کسی کآشفته ی اویم ندانم با که بر گویم
یکی محرم همی جویم که داند راز بنهفتن ۲
چو ماه از پرده شد پیدا تحمل کی کند شیدا
که را باشد درین سودا مجال خوردن و خفتن ۳
که را آن زهره و یارا که گوید رحم کن یارا
وگر او رد کند ما را که خواهد در پذیرفتن ۴
شود از طعنه ی مردم امیدم گم مرادم گم
اگر ممکن شود انجم ازین طارم فرو رفتن ۵
اگر در بحر نفتادی صدف را سینه نگشادی
چنینش دست کی دادی نزاری را گهر سفتن ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.