این شعر از عشق و وفاداری سخن میگوید، اما با نگاهی تلخ به پیمانشکنی و رنجهای عاشقانه. شاعر از عهدشکنی معشوق شکایت دارد، اما همچنان به عشق وفادار است و حتی مرگ را بر جدایی ترجیح میدهد. او از دردهای عشق مانند حسرت، اشک و رنج میگوید، اما تأکید میکند که نمیتواند از قید این عشق رها شود. در نهایت، شاعر به پذیرش تمام سختیهای عشق، از جمله جور و بیتوجهی معشوق، اعلام آمادگی میکند.
مفاهیم عمیق عاشقانه، پرداختن به رنجهای عشق و استفاده از استعارههای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مضامین مانند مرگ و جدایی ممکن است برای سنین پایین سنگین باشد.
شماره ۹۵۹ - چه میخواهی پیاپی عهد بستن
چو عادت کردهای پیمان شکستن ۱
به جان میبایدم پیوند با تو
گرم پیوندِ جان خواهی گسستن ۲
اگر خواهی به حسرت سینه سفتن
ورم خواهی به کزلک دیده خستن ۳
نه آن صیدم که با جانان بکوشم
توانم هرگز از قیدِ تو جستن ۴
چه بودهست اتّصال از بدوِ فطرت
به مرگ از دوستی نتوان برستن ۵
مرا از زندگانی در جهان چیست
زمانی با دلآرامی نشستن ۶
ز گل گر خنده میخواهی نزاری
چو ابرت بر سرش باید گرستن ۷
قدم چون در نهادی در پی دل
ز نام و ننگ باید دست شستن ۸
اگر چون سنگ تن در جور دادن
وگر با نازنینان در ببستن ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.