شاعر در این متن از درد دوری از معشوق و رنجهای عاشقانه میگوید. او از شبهای وصل ناآگاه بوده و اکنون در محنت روزگار میگذراند. با وجود تمام غمها، از عشق معشوق سیر نمیشود و دلش نومید نیست. او از جور معشوق به شحنه فریاد میزند، اما فریادش به گوش نمیرسد. شاعر خود را بندهای آزاده از همه جز معشوق میداند و با وجود رنجها، از جمال معشوق بهرهمند است. او از بخت ناشاد خود گله دارد، اما از معشوق شکایت نمیکند.
متن دارای مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده است که درک آن برای نوجوانان کمسنوسال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند محنت و غم نیاز به بلوغ عاطفی دارد.
شماره ۸۱۵ - تا ساکنِ کنجِ محنت آبادم
هرگز نفسی نرفتی از یادم ۱
قدرِ شبِ وصلِ تو ندانستم
دور از تو به روزِ محنت افتادم ۲
سیر از غمِ تو نمی شوم با آنک
بر کند غمت ز بیخ بنیادم ۳
فریاد برم به شحنه از جورت
زیرا که نمی رسی به فریادم ۴
نومید نمی شود دلم از تو
از بندگی جز از تو آزادم ۵
توگر به جمال رشک شیرینی
من نیز به محنت تو فرهادم ۶
امروز نزاری ام که از زاری
گر آه کنم بمی برد بادم ۷
از تو گله چون کنم معاذ الله
همواره ز بخت خویش ناشادم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.