هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی و فلسفی است که به موضوعات مختلفی مانند عشق، حقیقت، وجود، وحدت وجود، و رابطه‌ی انسان با خدا می‌پردازد. شاعر از مفاهیمی مانند تجلی خداوند در جهان، نقش انسان در هستی، و سفر روحانی سخن می‌گوید. متن پر از استعاره‌ها و نمادهای عرفانی است که به خواننده کمک می‌کند تا درک عمیق‌تری از مفاهیم متافیزیکی داشته باشد.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعاره‌های پیچیده و زبان شاعرانه ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد.

ترجیع بند

ما حریفانِ بزمِ اسراریم
مستِ جامِ شهود دیداریم ۱

جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم
فیضِ صبحِ جهانِ انواریم ۲

اثر و فعلِ حق، ز ما پیداست
بى‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم ۳

جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما
لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم ۴

گاه جامیم و گاه باده‌ی ناب
گاه ساقى و گاه خمّاریم ۵

گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش
گاه مستیم و گاه هشیاریم ۶

گاه، مجنونِ کارهاى خودیم
گاه، از فعلِ خویش بیزاریم ۷

گاه، از خویش رفته چون سیلاب
گاه، تمکین‌بنا چو کُهساریم ۸

گاه، معموره‌ی وجودى را
به غذا و شراب معماریم ۹

گاه، در عالمِ تغافلِ شوق
بى‌نیاز از خیالِ تیماریم ۱۰

گاه، در دل ز خالِ لاله‌رخان
تخمِ سوداىِ عشق مى‌کاریم ۱۱

گاه، از زلفِ عنبرین‌مویان
به شکنجِ هوس گرفتاریم ۱۲

حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس
همه از ماست تا چه برداریم؟ ۱۳

در چمنزارِ عالمِ امکان
از رهِ جسم و جان، گل و خاریم ۱۴

گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات
دمِ سرگرمىِ غضب، ناریم ۱۵

برقِ عشقیم، شعله مى‌خندیم
ابرِ شوقیم، ناله مى‌باریم ۱۶

گرچه بالذّات واحدیم به حق
لیک با اسم و فعل، بسیاریم ۱۷

شوقِ ما با وجودِ بى‌رنگى
تا به رنگ آشناست، گلزاریم ۱۸

کفر و دین است گفت‌وگو، ورنه
عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم ۱۹

به فضولان ز درسگاهِ یقین
این دو مصرع گواه مى‌آریم ۲۰
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۲۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۲۲

روزگارى‌ست از محیطِ بقا
همچو موج اوفتاده‌ایم جدا ۲۳

یعنى از درسِ معنىِ اطلاق
حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا ۲۴

در تماشاگهِ قِدَم بودیم
فارغ از عرضِ چند و چون و چرا ۲۵

جوش زد ناگهان محیطِ وجود
موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا ۲۶

موج چون بر کنارِ بحر رسید
کرد ظاهر مظاهرِ اسما ۲۷

اسم صورت‌پذیرشى گردید
گشت حادث حقیقتِ اشیا ۲۸

آسمان‌ها پدید شد زان موج
چون حباب از تلاطمِ دریا ۲۹

دورِ افلاک شد کثافت‌ریز
تا عناصر پدید شد زین‌ها ۳۰

نور و ظلمت مقابلِ هم شد
داد آرایشِ صباح و مَسا ۳۱

گشت اضداد، ظاهر از اعداد
ضدِّ نار، آب و، ضدِّ خاک، هوا ۳۲

از عناصر، جماد صورت بست
شوق ننشست ساعتى از پا ۳۳

پس طبیعت در اهتزاز آمد
از جمادى نبات یافت نما ۳۴

باز حیوان شد و ازو انسان
شد مسمّى به آدم و حوّا ۳۵

کرد پیدا ز نوعِ انسانى
کافر و گبر و مؤمن و ترسا ۳۶

وحدتِ صِرف، جوشِ کثرت زد
خامشى شد بدل به رنگِ صدا ۳۷

جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید
حسن، بى‌پرده شد ز جیبِ خفا ۳۸

ممکن آمد برون ز سازِ وجوب
از چه؟ از نغمه‌ی تأمّلِ ما ۳۹

جز ز حادث، قدیم رخ ننمود
کرد از بس خِرَد معاینه‌ها ۴۰

عقل هرگز نداشت آگاهى
کز چه محبوسِ لفظ شد معنا ۴۱

چون به دریاىِ حیرت افتادیم
باطنِ ما ز عشق یافت ندا: ۴۲
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۴۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۴۴

عشق تا مایلِ بیان گردید
دو جهان شوخىِ زبان گردید ۴۵

آمد و بر درِ شنیدن زد
خامشى رفت و داستان گردید ۴۶

آفتابِ ازل نقاب گشود
ذرّه ناچار پَرفِشان گردید ۴۷

ظاهر و باطنى به حرف آمد
اعتبارات جسم و جان گردید ۴۸

مژه‌ی شوق، باز کرد آغوش
وسعت‌آیینه‌ی جهان گردید ۴۹

سَرِ سوداییئی به گردش رفت
عرضِ دورانِ آسمان گردید ۵۰

حرص در طبعِ آب و خاک افسرد
گوهر و لعلِ بحر و کان گردید ۵۱

اعتباراتِ پوچ توفان کرد
محملِ موج و کف روان گردید ۵۲

تخم بشکست و ریشه صورت بست
ریشه بالید و گلسِتان گردید ۵۳

دشتِ امکان نداشت دَیّارى
گَردِ اوهام، کاروان گردید ۵۴

ریشه برعکس مى‌دود اینجا
نفس از عاجزى فغان گردید ۵۵

تا نواى فنا عیان گردد
زندگى سازِ امتحان گردید ۵۶

عمر گل کرد و داغِ فرصت برد
شررى پَر زد و نهان گردید ۵۷

بى‌قرارانِ شوق را چون صبح
بالِ پرواز، آشیان گردید ۵۸

خونِ شوقى بر آستانِ نیاز
خاک گشت و چمن عیان گردید ۵۹

شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب
اشک پیش از نگه روان گردید ۶۰

ناله بالید در هواى قدى
سروِ گلزار بى‌نشان گردید ۶۱

اشک هم در قفاى بیتابى
رفت جایى که دل توان گردید ۶۲

نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار
این‌قدَر رنگ بلبلان گردید ۶۳

غیرِ این معنى آشکار نشد:
- تا یقین فارغ از گمان گردید – ۶۴
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۶۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۶۶

موج پوشید روىِ دریا را
پرده از اسم شد مسمّا را ۶۷

نیست جز اسم، بالِ پروازش
فهم کن آشیانِ عنقا را ۶۸

جلوه‌هاى جمالِ بى‌رنگى
تک و پو داد جانِ اشیا را ۶۹

عصمتِ حسنِ یوسفى زده چاک
جیبِ ناموسِ صد زلیخا را ۷۰

ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور
معتبر جلوه ساخت، اسما را ۷۱

ذره اینجا به هر زمینگیرى
چشمکى مى‌زند ثریا را ۷۲

مى‌کند دودى از نفس ظاهر
تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را ۷۳

مى‌کشد طرفى از نقاب سحر
تا کند سینه‌چاک، دنیا را ۷۴

از نسیمِ بهار کرد عیان
نفسِ معجزِ مسیحا را ۷۵

مى‌نماید ز شاخِ هر گلبن
شمع اسرار دست موسا را ۷۶

شوق، حیران که با چنین اظهار
چه نهانى‌ست آشکارا را؟ ۷۷

در دلِ لاله‌ی چمن آخر
که نهاده است داغ سودا را؟ ۷۸

سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟
کز جگر خون چکید خارا را؟ ۷۹

جاده هرسو گشوده است آغوش
که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟ ۸۰

زین همه جلوه‌ی جنون‌پیما
سوخت حیرت، نگاهِ بینا را ۸۱

شعله‌ی دل ز چشمِ تر ننشست
ابر، ننشاند جوشِ دریا را ۸۲

غُلغُلِ باده‌ی قیامت‌جوش
همه تن ناله کرد مینا را ۸۳

آگهى مى‌زند چو آیینه
مُهر بر لب، زبانِ گویا را ۸۴

قفلِ گنجِ دل است خاموشى
از صدف پرس این معمّا را ۸۵

بیدل ار واقفى ز رمزِ یقین
ترک کن قصّه‌ی من و ما را ۸۶
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۸۷
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۸۸

مگذر از سیرِ عالم اسرار
تا شوى محرمِ حقیقتِ کار ۸۹

چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟
مایه هیچ است و راهزن بسیار! ۹۰

گر ندارى ز دهر پاىِ گریز
دستى از دامنِ جهان بردار ۹۱

اى حباب! این‌قدَر چه مى‌بالى؟
شرمى از گیر و دارِ خویش بدار ۹۲

که به یک دَم‌ زدن، حریفِ اجل
از سرت برکشیده است دمار ۹۳

گر همه بر فلک روى چو سحاب
قطره اشکى شو و به خاک ببار ۹۴

منعِ جولانِ عجز، نتوان کرد
سایه بر کوه مى‌رود هموار ۹۵

تا نگردى خجل ز روىِ عدم
زندگى را به‌جز فنا مشمار ۹۶

مى‌رود صبح و مى‌دهد آواز
که: به راهِ تو زندگى‌ست غبار ۹۷

تا به کى مستعار باید زیست؟
هرچه دارى برو به حق بسپار ۹۸

جهد کن تا به خود زنى آتش
نیست شمعى دگر در این شبِ تار ۹۹

مدعا زین فسونِ یأس آن است
که تو از خویش بگذرى ناچار ۱۰۰

چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟
یعنى از وهمِ هستى و پندار ۱۰۱

رفع ظلمت، حضورِ خورشید است
نور باقى است چون نمانَد نار ۱۰۲

نفىِ باطل، ثبوتِ حق دارد
همه عیش است چون روَد آزار ۱۰۳

تا نِیى واصلِ بهارِ یقین
عیشِ رنج است گلشنت، همه خار ۱۰۴

چون رسیدى به نشئه‌ی توحید
خواه مستى گزین و خواه خمار ۱۰۵

عجز شو تا رسى به علمِ غرور
باش مجبور تا شوى مختار ۱۰۶

اى خوش آن دم که بى‌نیاز شود
درسِ آگاهىِ تو از تکرار ۱۰۷

تا به چشمِ شهود دریابى:
- بى‌غبارِ تکلّف اظهار - ۱۰۸
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۱۰۹
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۱۱۰

هوش اگر نشئه‌اى به سر دارد
با فلک دست در کمر دارد ۱۱۱

آن‌که چاکى به دل رساند از عشق
چمنِ فیضِ صد سحر دارد ۱۱۲

هرکه را داغِ حیرتى دریافت
بهرِ دفعِ بلا سپر دارد ۱۱۳

نیست جز دردسر نتیجه‌ی عقل
بیخودى راحتِ دگر دارد ۱۱۴

اى خوش آن کس که سرمه‌ی بینش
از خطِ یار، در نظر دارد ۱۱۵

همچو گرداب مى‌تند بر خویش
هرکه از قعرِ دل گهر دارد ۱۱۶

گر عمل نیست، علم، بارِ دل است
کى پَرَد ماهى؟ ار چه پر دارد! ۱۱۷

نفسِ انسان، در این چمن نخلى‌ست
کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد ۱۱۸

خرمنِ اعتبارِ هستىِ ما
دانه گر دارد از شرر دارد ۱۱۹

چه تماشا کند کسى؟ که حباب
حاصلِ عمر، یک نظر دارد ۱۲۰

حرفِ خونین‌دلان مگوى و مپرس
لاله صد داغ و یک جگر دارد ۱۲۱

محو تسلیم باش و راحت کن
سایه، جمعیتِ دگر دارد ۱۲۲

به تردد محیط نتوان شد
موج، بیهوده دردسر دارد ۱۲۳

آبروىِ محیطِ عافیت است
هرکه آیینه‌ی گهر دارد ۱۲۴

اهلِ معنى تواضعِ محضند
سرکشى شاخِ بى‌ثمر دارد ۱۲۵

قیدِ هستى، دلیلِ خامی‌هاست
چوبِ تر، ثقلِ بیشتر دارد ۱۲۶

چرخ بر نقشِ عیب، بینا نیست
حلقه چشمى برونِ در دارد ۱۲۷

رازداران، خموشى آهنگند
خاک، مشکل که ناله بر دارد ۱۲۸

مایه‌ی راحت است لب ‌بستن
که نِى از خامُشى شکر دارد ۱۲۹

سخن و خامُشى‌ست یکسانش
هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد ۱۳۰
که: جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۱۳۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۱۳۲

دیده عمرى‌ست، داغِ حیرانى‌ست
دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانى‌ست ۱۳۳

گر به هرسو نظر کنى چمن است
هر طرف پر زنى گل‌افشانى‌ست ۱۳۴

بى‌نیازى بهارها دارد
گفت‌وگو محوِ باقى و فانى‌ست ۱۳۵

خلوت آرایى انجمن سازى
اعتبار وجوب و امکانى‌ست ۱۳۶

آن یکى عالمِ تغافل شوق
این دگر باغِ رنگ‌گردانى‌ست ۱۳۷

از بد و نیک آنچه دید نظر
جلوه‌گر شد که غیر بهتانى‌ست ۱۳۸

همه را سرنوشت فکر خود است
زانو آیینه‌دارِ پیشانى‌ست ۱۳۹

خاک آسوده پا به دامنِ ناز
که: «همین‌جا بهارِ رحمانى‌ست» ۱۴۰

آب خندان که: «بحر را زاینجا
عرق‌آلود گرم جولانى‌ست» ۱۴۱

باد مطلق‌عنان که: «عنقا را
در همین آشیان پرافشانى‌ست» ۱۴۲

شعله بى‌پرده: «کاى نظربازان!
کسوتى نیست، جلوه عریانى‌ست» ۱۴۳

چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت
زورقِ کائنات، توفانى‌ست» ۱۴۴

صبح اجزاى خویش داد به باد
که: «نفس مایه‌ی پریشانى‌ست» ۱۴۵

ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر
خرمن‌آراى اشک سامانى‌ست» ۱۴۶

گلسِتان جامه‌در ز شوخىِ رنگ
که: «دو عالم شکست پیمانى‌ست» ۱۴۷

شهر و غوغا که: «جلوه‌آبادى‌ست»
دشت و تسکین که: «جمله ویرانى‌ست» ۱۴۸

بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»
کوه نازان که: «لعلِ رُمّانى‌ست» ۱۴۹

هر یک از نسخه‌ی حقیقتِ خویش
سرخط اظهارِ راز پنهانى‌ست ۱۵۰

این‌قدر واشکافتن عبث است
گر نه فکرِ یقین گریبانى‌ست ۱۵۱

با همه هوش معنىِ این راز
تا نفهمیده‌اند نادانى‌ست ۱۵۲
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۱۵۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۱۵۴

هیچ‌کس رمزِ این گره نگشود
که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟ ۱۵۵

گل نکرد از بهارِ آگاهى
جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود ۱۵۶

لیک تا چشم برهم آمده است
چون خیالند، از نظر مفقود ۱۵۷

گرمى از مجمرِ سپهر مخواه
شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود ۱۵۸

اعتبارات، محوِ یکدگرند
آنچه کم شد ز شب به روز افزود ۱۵۹

در ظهور است مختفى مظهر
باوجود است بى‌نشان موجود ۱۶۰

همه بى‌پرده لیک در پرده
جمله پیدا ولى برون ز نمود ۱۶۱

این‌قدر عالمِ تهى از خویش
مطلقى را نموده پر ز قیود ۱۶۲

یک طرف شورِ مسلم و مؤمن
طرفى گفت‌وگوىِ گبر و یهود ۱۶۳

این یکى دیرى، آن دگر حرَمى
هر یکى را تسلّىِ معبود ۱۶۴

آخِرِ کار از این همه سودا
نه زیان آشکار گشت نه سود ۱۶۵

لازمِ مایه‌اى‌ست سود و زیان
خلقِ بى‌مایه را چه هست و چه بود؟ ۱۶۶

همه چیدند رخت و ماند همان
چارسوى ظهور نامسدود ۱۶۷

گردشى بود و رفتنى از خویش
همه آفاق، رنگ مى‌پیمود ۱۶۸

عشق باقى و مابقى فانى
این زمان کو ایاز و کو محمود؟ ۱۶۹

آفتابِ قِدَم همان قدم است
نه هبوطى است در میان نه صعود ۱۷۰

همچو موج و حباب از این دریا
عالمى جلوه کرد و هیچ نبود ۱۷۱

سازِ دیوانگى‌ست هوش اینجا
خاموشى و کرى‌ست گفت و شنود ۱۷۲

چیست دیدن؟ غبارِ دیده‌فریب
چه شنیدن؟ خیالِ وهم‌آلود ۱۷۳

زین همه پرفشانىِ اوهام
به همین حیله مى‌توان آسود _ ۱۷۴
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۱۷۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۱۷۶

بیخودى باز گرمِ جولان شد
آهِ افسرده شعله‌سامان شد: ۱۷۷

کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث
قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟ ۱۷۸

گفتم از سازِ بى‌نقابىِ ما
آنچه پوشیده بود عریان شد ۱۷۹

گشت محدود، بیکرانىِ دل
دستگاهِ جهات و ارکان شد ۱۸۰

گَردِ ما را نفَس پریشان کرد
گیر و دار بساط امکان شد ۱۸۱

خاک از عجز ما به جلوه رسید
آتش از آهِ ما نمایان شد ۱۸۲

سخت بى‌آب بود دشتِ ظهور
اشکِ ما ریختند، عَمان شد ۱۸۳

رنگ ما دید خاک، گلشن گشت
بوى ما یافت نیستى، جان شد ۱۸۴

قطره‌اى ریخت چشمِ حیرانى
هفت سیاره سبحه‌گردان شد ۱۸۵

یادى از پیچ و تابِ ما کردند
زلف پیدا شد و پریشان شد ۱۸۶

نقشِ رنگِ بناىِ ما بستند
نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد ۱۸۷

دهر، کسبِ کمالِ ما مى‌کرد
تا به جایى رسید، انسان شد ۱۸۸

از جنابِ سجودِ عزّتِ ما
آنکه مردود گشت شیطان شد ۱۸۹

از یقین و گمانِ فطرتِ ماست
گر کسى گبر یا مسلمان شد ۱۹۰

اى بسا دعویئى که آخرِ کار
آب گشت و به خاک پنهان شد ۱۹۱

این دم از گفت‌وگو پشیمانى‌ست
که نگه محرمِ گریبان شد ۱۹۲

لافِ ما شورِ ناامیدىِ ماست
بسکه هیچیم، هیچ نتوان شد ۱۹۳

شرم، آبى به روى جرأت ریخت
مشکلى از خجالت آسان شد ۱۹۴

سِحر مى‌جوشد از فسانه‌ی ما
گوش بشنید و چشم حیران شد ۱۹۵

آخر کار مژده‌اش دادند
تا دل از فعل خود پشیمان شد ۱۹۶
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۱۹۷
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۱۹۸

گرچه کونین، مستِ جانان است
مىِ عرفان به جامِ انسان است ۱۹۹

نبوَد همترازِ وى یاقوت
سنگ و آهن اگرچه از کان است ۲۰۰

موج و کف جلوه مى‌کند، اما
از گهر آبروىِ عَمّان است ۲۰۱

خار و خس مصلحت‌فروشی‌هاست
ورنه گل رونقِ گلستان است ۲۰۲

از عقیق است اعتبارِ یمن
لعل، سرمایه‌ی بدخشان است ۲۰۳

بهرِ این شمع، چرخ، فانوس است
بهرِ این گنج، دهر، ویران است ۲۰۴

در شبستانِ غفلتِ آفاق
آدمى آفتابِ تابان است ۲۰۵

شأن زنبور چرخ راست عسل
جسم معذور و دهر را جان است ۲۰۶

مخزنِ عدل و معدنِ انصاف
منبعِ فیض و بحرِ احسان است ۲۰۷

به جلال است معنى قهّار
در صفات جمال رحمان است ۲۰۸

از لبى خنده، صبحِ عالمِ فیض
وز نَمى اشک، ابرِ نیسان است ۲۰۹

دلِ صافش چه نقش‌ها که نبست
بس‌که آیینه است، حیران است ۲۱۰

در لباسِ تجددِ امثال
همچو حق جلوه‌گر به هر شأن است ۲۱۱

صد چمن جلوه مى‌کند به خیال
جوشِ بى‌رنگى‌اش گل‌افشان است ۲۱۲

گاه از قهر، چشمه‌ی الَم است
گاه از لطف، عینِ درمان است ۲۱۳

گاه، کهل است و گاه، پیر زمان
گه جوان، گاه طفل نادان است ۲۱۴

گرچه معموره‌ی خِرَد کارى‌ست
تا جنون مى‌کند بیابان است ۲۱۵

زیر چرخ از جهان نشسته برون
صاحب خانه است و مهمان است ۲۱۶

گر به صورت رود گداصفت است
ور به معنى رسید سلطان است ۲۱۷

تا از این رمز گشته‌ایم آگاه
نزدِ ما خوب و زشت یکسان است ۲۱۸
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۲۱۹
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۲۲۰

اعتبارِ حقیقتِ ازلیم
آب و رنگِ بهارِ لَم‌یزلیم ۲۲۱

عشق، هرجا به خون تپَد، بالیم
حسن، هرجا چمن شود، حللیم ۲۲۲

شوقِ ما داشت جلوه‌ها در کار
عِلم بودیم، این زمان عَمَلیم ۲۲۳

بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانى
چون ردیف و قوافىِ غزلیم ۲۲۴

عمر، سررشته‌ی توجهِ ماست
گر تغافل ز خود کنیم اجلیم ۲۲۵

چشم یک چند دامِ جلوه‌گرى‌ست
شیشه گر بشکند پرى مثلیم ۲۲۶

مستى از پهلوىِ دل است اینجا
صد خرابات شیشه در بغلیم ۲۲۷

چون سحر از غبارِ وهمِ نفس
بس‌که بر خویش چیده‌ایم، تلیم ۲۲۸

تا دِماغِ هوس رسا گردد
گوهرآراى رشته‌ی املیم ۲۲۹

کارِ ما زین بساط مفت‌برى‌ست
بازى رنگ وهم را شتلیم ۲۳۰

صلح، درس کتاب وحدت بود
تا طرف آشکار شد جدلیم ۲۳۱

زهر مى‌پرورد تمیزِ صفات
ورنه بالذّات چشمه‌ی عسلیم ۲۳۲

مدعا هیچ و این همه نیرنگ
عرضِ اوهام و این‌قدَر حیلیم ۲۳۳

وهم کثرت نماى یکتایى‌ست
معنىِ واحدیم و مبتذلیم ۲۳۴

سازِ ما قابلِ اقامت نیست
ناله‌اى در توهّمِ جبلیم ۲۳۵

هستى اکنون به جاى نیستى است
عدمى رفته است و ما بدلیم ۲۳۶

خجلت اعتبار اگر این است
هرقدر ظاهریم، بى‌محلیم ۲۳۷

خواه افسانه گیر و خواه خیال
هرچه هستیم از همین قبلیم ۲۳۸

گر کنى فهم گیر و دار ظهور
چون نفس جهد هیچ ماحصلیم ۲۳۹

با همه اعتبار ساز شکست
به همین نکته ایمن از خللیم ۲۴۰
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۲۴۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۲۴۲

اى خطت آیه‌ی وفادارى
نرگست نسخه‌ی ستمکارى ۲۴۳

طرّه‌ی کافرِ تو از کفِ دل
نقدِ ایمان برَد به طرّارى ۲۴۴

علم حاصل نما، ز جهل گریز
جهل خواب است و علم بیدارى ۲۴۵

غافل از حال خود مشو کز دل
لوحِ محفوظ در بغل داری ۲۴۶

چون صدف جا کنی به سینه‌ی بحر
گوهر دل اگر به دست آرى ۲۴۷

رشته‌ی سبحه‌ی دل است نفس
مکش از بیدلى به زنّارى ۲۴۸

غنچه‌سان عقده‌ی تو حل گردد
گر شبى وارسى به خونخوارى ۲۴۹

تا طبیب تو نیست درد طلب
گر مسیحا شوى که بیمارى! ۲۵۰

در خرابى بود عمارت دل
سر کن از سیل اشک، معمارى ۲۵۱

نقطه‌ی صفر گرد و پیشى کن
در کمى خفته است بسیارى ۲۵۲

هرکه سر در رهِ طلب دارد
بودش فکرِ غیر، سربارى ۲۵۳

التفاتت به ماسِوا زان روست
که در اندیشه‌ی خودى عارى ۲۵۴

هیچ‌کس مانعِ خرامِ تو نیست
هم تو در پاىِ خویشتن خارى ۲۵۵

رنگ و بو، جمله سازِ پرواز است
اینت آزادى و گرفتارى ۲۵۶

خواه جنّت گزین و خواه سقَر
که تو در اختیار، مختارى ۲۵۷

گر به عرفان رسى، همان نورى
ور به غفلت روى، همان نارى ۲۵۸

پرتوِ آفتابِ هستىِ ذات
هست در جمله‌ی جهان سارى ۲۵۹

یک محیط است آبِ رحمت او
گشته در جوىِ «کن فکان» جارى ۲۶۰

گر صداقت دلیلِ دانشِ توست
لفظ را عینِ معنى انگارى ۲۶۱

چون قدح جمله چشمِ حیران باش
گر از این باده نشئه‌اى دارى ۲۶۲
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۲۶۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۲۶۴

چون صفاى تو رنگ مى‌گیرد
عالمى را پرنگ مى‌گیرد ۲۶۵

امتیازِ تو بس‌که مى‌بالد
صورتِ فخر و ننگ مى‌گیرد ۲۶۶

فطرتت از تخیلِ اضداد
طرفِ صلح و جنگ مى‌گیرد ۲۶۷

شش جهت از توهّمِ نظرت
گردِ اوهام بنگ مى‌گیرد ۲۶۸

نُه فلک را به یک تأمّلِ تو
مژه‌ی بسته تنگ مى‌گیرد ۲۶۹

نفسِ صبح بى‌توجهِ تو
چون دمِ تیغ، زنگ مى‌گیرد ۲۷۰

عطسه‌ی غنچه گر همه طرب است
احتزازت تفنگ مى‌گیرد ۲۷۱

فرصتى کز شتاب دارد بال
التفاتت درنگ مى‌گیرد ۲۷۲

چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست
ناله تمکینِ سنگ مى‌گیرد ۲۷۳

هرکجا وحشتت قدم ساید
برق را عذر لنگ مى‌گیرد ۲۷۴

چشمت آنجا که از هوس ترسد
هر نگه صد خدنگ مى‌گیرد ۲۷۵

گاه پرداز کلک نیرنگت
حرف چین بر فرنگ مى‌گیرد ۲۷۶

گاه گفتارت از گران‌سنجى
بوى گل را به سنگ مى‌گیرد ۲۷۷

گاه شوقت به عالم الفت
شعله را گل به چنگ مى‌گیرد ۲۷۸

گاه از افسونِ شوخىِ وحشت
چمنى را پلنگ مى‌گیرد ۲۷۹

گرچه گَردِ خیالِ جولانت
سرِ صد کوچه تنگ مى‌گیرد ۲۸۰

لیک زنهار مگذر از رهِ عجز
پشّه اینجا کلنگ مى‌گیرد ۲۸۱

آخر این شمع از گریبانش
راهِ کامِ نهنگ مى‌گیرد ۲۸۲

عکس چون سوى شخص برگردد
ملک آیینه زنگ مى‌گیرد ۲۸۳

خواه من گوى و خواه ما مى‌خوان
از همین نغمه رنگ مى‌گیرد ۲۸۴
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۲۸۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۲۸۶

اى به خود غرّه‌ی کمالِ قصور
با همه قرب، از حقیقت دور ۲۸۷

غیر، جوشیده‌اى ز عالمِ عین
نار گل کرده‌اى ز گلشن نور ۲۸۸

دل در آغوش و این همه بیدل؟
شیشه در دست و این‌قدر مخمور؟ ۲۸۹

پیر گشتى به فکرِ آب و علف
اى دلت مرغزارِ عیش و سرور ۲۹۰

زندگى بر سرت چه بار گذاشت
که خمیدى چو پیکرِ مزدور؟ ۲۹۱

آسمانى به ذرّگى مغلوب
آفتابى به سایگى مجبور ۲۹۲

جمله عیشى و مى‌کشى کلفت
همه وصلى و مى‌تپى مهجور ۲۹۳

خلق توضیح و بینشت اغماض
دهر تحقیق و غفلتت منظور ۲۹۴

چند پوشى لباسِ رنگ فریب
چند باشى ز چشمِ خود مستور ۲۹۵

اى بهشتِ حقیقتِ ازلى
خوش فسردى به فکرِ حور و قصور ۲۹۶

مى‌کند شوق، معنیئى انشا
تا شود فطرتت مصون ز فتور ۲۹۷

با حقیقت شبى دچار شدم
در فضاى طرب‌سراى حضور ۲۹۸

حیرتِ دل، درِ سؤالى زد
که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟ ۲۹۹

گفت: ما را به حکمِ یکتایى
خودنمایى فتاده است ضرور ۳۰۰

لیک ازبس به خود نظر کردیم
شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور ۳۰۱

گفتمش: شرمت این‌قدر از کیست؟
گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور ۳۰۲

معنى این است اگر توان فهمید
عشرت این است اگر شوى مسرور ۳۰۳

زین مَجازى که در نظر دارى
جز حقیقت مدان چه نار و چه نور ۳۰۴

برگ‌برگِ بهارِ امکان را
توام افتاده با لبِ منصور ۳۰۵

به همین نغمه الفت‌آهنگ است
تپش کائنات تا دلِ مور ۳۰۶
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۳۰۷
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۳۰۸

ملکِ دل را عمارتى دگر است
لفظِ جان را عبارتى دگر است ۳۰۹

عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _
بى‌تکلّف طهارتى دگر است ۳۱۰

همچو آیینه چشمِ عارفِ را
سازِ حیرت بصارتى دگر است ۳۱۱

در قضاىِ نمازِ ظاهرِ ما
فکرِ باطن کفارتى دگر است ۳۱۲

گر خداوندى است سلطانى
بندگى هم وزارتى دگر است ۳۱۳

طور این است تاب آتش عشق
این شرر را حرارتى دگر است ۳۱۴

در مقامى که نیستى‌ است ادب
عاجزى هم جسارتى دگر است ۳۱۵

از سپاهِ عدم به کشورِ ما
این نفس، گَردِ غارتى دگر است ۳۱۶

بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟
این متاع از تجارتى دگر است ۳۱۷

رو به تفهیمِ انفس و آفاق
جهد کن، کاین مهارتى دگر است ۳۱۸

یک نفس بى‌جهادِ نفس مباش
صلح با خود شرارتى دگر است ۳۱۹

چه اداها که گل نکرد اینجا
زندگى استعارتى دگر است ۳۲۰

آنکه پاسِ نفس نمى‌دارد
چون حبابش جسارتى دگر است ۳۲۱

هرزه‌گو را گشودنِ لبها
التذاذِ بکارتى دگر است ۳۲۲

کى بَرى لذّت از شهودِ یقین
این نگه را نظارتى دگر است ۳۲۳

عارفان را ز جلوه‌هاى مَجاز
به حقیقت اشارتى دگر است ۳۲۴

چون نفس در حریمِ کعبه‌ی دل
هر تپیدن زیارتى دگر است ۳۲۵

زحمتِ پا اگر نمى‌خواهیم
رفتن از خود سفارتى دگر است ۳۲۶

ذره‌ها را به چشمِ کم منگر
کاین حقارت، حقارتى دگر است ۳۲۷

در نواىِ مخالفِ من و تو
این ترنّم بشارتى دگر است ۳۲۸
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۳۲۹
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۳۳۰

نىِ این بزم مى‌کند فریاد
که: صداییم و رفته‌ایم به باد! ۳۳۱

شمع مى‌گوید: اى هوس‌رقمان!
روشن از سوختن کنید سواد ۳۳۲

غلغل اینجا چکیدنِ خون است
این‌قدر شیشه مى‌کند ارشاد ۳۳۳

نسخه‌ی دل تأملى دارد
ورنه یکسر چو ناله‌ایم آزاد ۳۳۴

از عروج و نزولِ وهم مپرس
کز نفَس ناله کرده‌اند ایجاد ۳۳۵

دیده‌ی ما به خویش باز نشد
این گره ماند بى‌خبر ز گشاد ۳۳۶

هستى از غفلتِ حقیقتِ خویش
داد افسون بى‌نیازى داد ۳۳۷

چه فراموشخانه است اینجا
که کسى از کسى ندارد یاد؟ ۳۳۸

شیشه در شغلِ مِى‌کشى کامل
شمع در کارِ سوختن استاد ۳۳۹

نه دل آگاهِ دیده‌ی پرخون
نه نگه محرمِ دلِ ناشاد ۳۴۰

محو اندیشه است و فرش نظر
دیده تا دل حقیقت اضداد ۳۴۱

عالم از ما پر است و ما همه هیچ
آیِنه خانه‌اى‌ست عکس‌آباد ۳۴۲

به هوس شغل جانکنى داریم
بیستون است دهر و ما فرهاد ۳۴۳

دشت خالى و هرطرف نگرى
دانه، اشک است و آرزو صیاد ۳۴۴

احول افتاده است چشم شعور
که از او این‌قدر دو بینى زاد ۳۴۵

دیده، صفر است و کارِ صفر است این
که یکى ده کند؛ صَلاح و فساد ۳۴۶

از عدم مى‌رویم سوى عدم
پس کدام آرزو، کجاست مراد؟ ۳۴۷

کاروان وهم بود و ناقه گمان
بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد ۳۴۸

غیر، گل کرده‌ایم و مى‌سوزیم
هیچ‌کس داغِ امتیاز مباد ۳۴۹

خلقى از وهم مى‌تپد، اما
عشق بى‌رنگ مى‌کند فریاد ۳۵۰
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۳۵۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۳۵۲

عالم از وهم، فهمِ راز نکرد
مُرد در خواب و چشم باز نکرد ۳۵۳

سرکشى ماند در طبیعتِ خلق
سجده آرایش نیاز نکرد ۳۵۴

طبع از هر شِی انفعال گزید
لیک از وهم احتراز نکرد ۳۵۵

کرد هرکس وداعِ خویش اما
ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد ۳۵۶

به کشاکش گسیخت ربطِ نفس
امل این رشته را دراز نکرد ۳۵۷

نقدِ ما را خجالتِ قلبى
کرد آبی که صد گداز نکرد ۳۵۸

نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک
که هواییش سرفراز نکرد ۳۵۹

بس‌که در خون نشست، دل گردید
عقده‌اى را که عشق باز نکرد ۳۶۰

در محیطِ تجددِ امثال
موج تکرار جلوه‌ ساز نکرد ۳۶۱

گر تپش بود و گر شکیبایى
هرکسى هرچه کرد، باز نکرد ۳۶۲

سجده‌ی ماست بى‌قیام و قعود
خاک هم این‌چنین نماز نکرد ۳۶۳

از تعلّق نمى‌توان رَستن
قطعِ الفت کسى به گاز نکرد ۳۶۴

حسن بى‌رنگ و شوخى این همه رنگ
آنچه دل کرد، حقّه باز نکرد ۳۶۵

هیچ رنگى نداد عرضِ ظهور
که نگه را جنون‌طراز نکرد ۳۶۶

بى‌تکلّف همین حقیقت بود
غفلت اندیشه‌ی مَجاز نکرد ۳۶۷

معنىِ ما به لفظ کم پرداخت
نغمه‌اى بود یاد ساز نکرد ۳۶۸

داغم از وضعِ بى‌نیازىِ دل
که به خود او رسید و ناز نکرد ۳۶۹

رفت خلقى به یادِ جلوه ز خویش
آیِنه دید و احتراز نکرد ۳۷۰

درِ آیینه خانه‌‌ی ما را
جز تحیر کسى فراز نکرد ۳۷۱

بس‌که از ما و من به حیرت ساخت
این‌قدر نیز امتیاز نکرد ۳۷۲
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۳۷۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۳۷۴

اى کمالِ تو خاک، زر کردن
یعنى از حق به خود نظر کردن ۳۷۵

هرچه آید ز دست غیر از عشق
صرفه‌ات نیست جز حذر کردن ۳۷۶

کمرِ جهدِ اختیار مبند
نیست کارى از این بتر کردن ۳۷۷

اعتبارى دلیلِ خجلتِ توست
دخل در کار معتبر کردن ۳۷۸

شرم باید ز جزر و مدّ‌ِ محیط
موج را فکرِ خیر و شر کردن ۳۷۹

چند باید ز خجلتِ هستى
به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟ ۳۸۰

بگذر اى ناله! از رَسایىِ خویش
تا کى اندیشه‌ی اثر کردن؟ ۳۸۱

راهِ عشق است، کوچه‌ی نِى نیست
بى‌نفس بایدت گذر کردن ۳۸۲

عالمى را ز خویش غافل کرد
فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن ۳۸۳

خجلت آراست شیوه‌ی تقلید
نتَوان ژاله را گهر کردن ۳۸۴

زین همه کار و بار نومیدى
ناله بایست بیشتر کردن ۳۸۵

آسمان را به حالتِ شبِ ما
خنده مى‌آید از سحر کردن ۳۸۶

فهمِ اسرارِ هستىِ موهوم
راهِ نارَفته‌اى‌ست سر کردن ۳۸۷

هردو عالم غبارِ خانه‌ی توست
مشکل است از خودت سفر کردن ۳۸۸

جذبه‌ی شوق اگر شود پر و بال
سنگ را مى‌توان شرر کردن ۳۸۹

ره به گلزارِ معنیئى دارد
سِیرِ هنگامه‌ی صُوَر کردن ۳۹۰

بس‌که جوشید چشمه‌، دریا شد
گریه مى‌باید این‌قدَر کردن ۳۹۱

لذّتِ خون شدن اگر این است
عالمى را توان جگر کردن ۳۹۲

سازِ آفاق نغمه‌اى دارد
چند سامانِ گوشِ کر کردن؟ ۳۹۳

اى همه هوش! سخت بى‌خبرى
بعد از این بایدت خبر کردن ۳۹۴
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۳۹۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۳۹۶

هرکه زادِ رهِ فنا برداشت
پىِ مقصد ز گردِ ما برداشت ۳۹۷

نتوان گفت با همه تنزیه
حرفِ بى‌رنگ خط چرا برداشت ۳۹۸

بس‌که اظهار کسوت‌آرایى‌ست
دوشِ ما هم همین ردا برداشت ۳۹۹

آن یکى درسِ خاکسارى خواند
نسخه‌وارى ز نقشِ پا برداشت ۴۰۰

دیگرى بر درِ رعونت زد
منت از سایه‌ی هما برداشت ۴۰۱

در مقامى که ره بر آتش بود
زاهدِ کوردل عصا برداشت ۴۰۲

کثرت از خلق دید و وحدت برد
عکس از آیینه‌ها صفا برداشت ۴۰۳

با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر
که دل آن را به صد جفا برداشت ۴۰۴

سرگرانى علاوه‌ی دگر است
باید این بار را جدا برداشت ۴۰۵

خُنُک آن چشمِ پیش‌بین کامروز
خاک‌ناگشته توتیا برداشت ۴۰۶

دل ز هستى به داغِ کلفت سوخت
آیِنه از نفس چه‌ها برداشت ۴۰۷

چه توان کرد؟ خفتِ هستى
آرمیدن ز طبعِ ما برداشت ۴۰۸

یعنى از بس‌ که سست‌بنیادیم
خاکِ ما را نفس ز جا برداشت ۴۰۹

کیست زین سجده‌گاه امکانى
که تواند سر از رضا برداشت ۴۱۰

همه‌کس بارِ نسبتِ تسلیم
از فکندن گذاشت تا برداشت ۴۱۱

بارِ دنیا کشیدن آسان نیست
آسمان هم قدِ دوتا برداشت ۴۱۲

خطِ پرگارِ ما تمام خط است
کِانتها بارِ ابتدا برداشت ۴۱۳

بگذر از لافِ ما و من که سپند
سرمه گردید تا صدا برداشت ۴۱۴

عمرها شوق معرفت آهنگ
پى آواز آشنا برداشت ۴۱۵

مدتى محو ما و من بودیم
ناگهان سازِ دل نوا برداشت ۴۱۶
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۴۱۷
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۴۱۸

بى‌قرار است کِلکِ شوقِ حریر
تا کند سطرِ معنیئى تحریر ۴۱۹

قسمتِ دیده زین چمن بِستان
بهره‌ی گوش از این نوا برگیر ۴۲۰

طالبى کرد طوفِ استادى
کاى دلت دشتِ معرفت نخجیر! ۴۲۱

چه کنم تا در این تماشاگاه
دیده از آگهى بَرَد توفیر؟ ۴۲۲

با چه سازَم کزین تحیر ساز
گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟ ۴۲۳

نفَسِ چنگِ شوق، رشته گسیخت
پىِ آهنگِ مدعا تعبیر ۴۲۴

که: در این محفلِ جنون آهنگ
حیرت آیینه مى‌کند زنجیر ۴۲۵

خلقى اینجا ز نارسایىِ فهم
غوطه در دوغ خورده است ز شیر ۴۲۶

آن یک از بى‌دِماغى تمئیز
خاک مى‌پرورَد به جیبِ عبیر ۴۲۷

دیگرى هم‌چنان ز کاوشِ وهم
نقبِ کافور برده است به قیر ۴۲۸

در مقامى که رمز بى‌عددى است
مى‌شمارد هوس قلیل و کثیر ۴۲۹

از شعورِ بهارِ آگاهى
نه غنى صرفه مى‌برد نه فقیر ۴۳۰

تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود
نکنى کورى و کرى تعمیر ۴۳۱

از تماشاىِ حسن اگر خواهى
بى‌نگه نیست دیده‌ی تصویر ۴۳۲

و گر از درس عشق مى‌پرسى
شمع هم نیست خامشى تقریر ۴۳۳

پس در این عشرت‌انجمن، دور است
پنبه در گوش مردن از تدبیر ۴۳۴

حیف باشد در این طرب محفل
چشم بینا بود رمد تأثیر ۴۳۵

لیک تا امتیاز پردازى
فرصت شوق مى‌کند شبگیر ۴۳۶

از عیان تا غبار هفت نگاه
وز بیان تا نفس به هشت صفیر ۴۳۷

آنچه در جلوه است، پوچ مبین
هرچه در گفت‌وگوست، سهل مگیر ۴۳۸
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۴۳۹
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۴۴۰

فقر بگزین که عز و شان بینى
خاک شو تا بهارِ جان بینى ۴۴۱

غنچه‌سان چاک زن گریبانى
خویش را چند سرگران بینى؟ ۴۴۲

از فنا، معنىِ بقا دریاب
نوبهارى اگر خزان بینى ۴۴۳

کف چه داند حقیقتِ دریا؟
پرده بردار تا عیان بینى ۴۴۴

چون حباب ار ز خود برون آیى
بحر در قطره‌ات نهان بینى ۴۴۵

غرّه منشین به وعده‌ی فردا
زین چه فهمیده‌اى که آن بینى؟ ۴۴۶

در طلب دست و پا بزن چون موج
شاید این بحر را کران بینى ۴۴۷

آیِنه شو که صفحه‌ی خود را
پُر ز نقشِ پَری‌رخان بینى ۴۴۸

گر نگاهِ تو با یقین جوشد
هرچه خواهد دلت همان بینى ۴۴۹

چند محبوسِ الفت جسمى؟
سر برون آر تا جهان بینى ۴۵۰

بالِ اوهام اگر به هم شکنى
از قفس فیضِ آشیان بینى ۴۵۱

جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات
جلوه‌ی ذاتِ بى‌نشان بینى ۴۵۲

سرمه‌ی بینش ار کنى حاصل
نقشِ آن‌سوى آسمان بینى ۴۵۳

سوى اقلیمِ قدس از انفاس
کاروان‌هاى دل روان بینى ۴۵۴

قوّتِ شوکتِ سلیمانى
در دلِ مورِ ناتوان بینى ۴۵۵

وارسى بر نزاکتِ اسرار
یعنى از ریشه، گلسِتان بینى ۴۵۶

خاک را مغزِ راز پندارى
چرخ را مُشتِ استخوان بینى ۴۵۷

صفتِ التفاتِ رحمانى
در ملاقاتِ دوستان بینى ۴۵۸

پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند
گر همه روىِ دشمنان بینى ۴۵۹

سخت در خوابِ غفلتى بیدل
دیده بگشاى تا عیان بینى ۴۶۰
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۴۶۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۴۶۲

آه از دامِ عشق رَم کردیم
خویش را غافل از عدم کردیم ۴۶۳

دل که شمعِ حریمِ وحدت بود
داغِ بتخانه و حرم کردیم ۴۶۴

خطِ زخمى نشد نصیبِ جگر
نسخه‌هاى هوس رقم کردیم ۴۶۵

داغِ عشقى به سینه مى‌بایست
بى‌خبر کیسه پر دِرَم کردیم ۴۶۶

زینتِ ما به اشکِ گلگون بود
سرخىِ طلعت از بَقَم کردیم ۴۶۷

ننوشتیم نقطه‌ی اشکى
مژه‌ها را عبث قلم کردیم ۴۶۸

طلب از خویش رفتنى مى‌خواست
تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم ۴۶۹

خامشى داشت نغمه‌ی تحقیق
تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم ۴۷۰

مدعا بود آهِ دردآلود
خواهشِ پرچم و علم کردیم ۴۷۱

مدتِ وصل، در فراغ گذشت
شهد، در کامِ خویش، سم کردیم ۴۷۲

نغمه بى‌پرده بود و جلوه عیان
چشم بستیم و گوش اصم کردیم ۴۷۳

مطلق از جهلِ ما مقید شد
بر صمد، تهمتِ صنم کردیم ۴۷۴

عمر گردید صرفِ بى‌دردى
غم فزودیم و ناله کم کردیم ۴۷۵

پیر گشتیم و طاقت از کف رفت
پیکرى بى‌سجود، خم کردیم ۴۷۶

نکته‌اى گفت دوش دانایى
که: شنیدن به ناله ضم کردیم ۴۷۷

یعنى آیینه شد یقین کز جهل
هرچه کردیم ما ستم کردیم ۴۷۸

فرصتِ گریه رفته بود از دست
دیده دریا و اشک، یم کردیم ۴۷۹

داغِ عمرِ گذشته در غفلت
تازه از شعله‌هاى غم کردیم ۴۸۰

بارى از دردِ یأس و شوق امید
شاد گشتیم و گریه هم کردیم ۴۸۱

آخر آن لفظ معنى حیرت
تا تو باور کنى رقم کردیم ۴۸۲
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۴۸۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۴۸۴

برو اى شمع! با گداز بساز
که در این بزم، چشم کردى باز ۴۸۵

آخرِ کار، جز درودن نیست
دانه را گر دمیدن است آغاز ۴۸۶

گر همه چشم حیرت است اینجا
هرچه شد باز کردن است فراز ۴۸۷

خانه آخر به رُفت و روب رَوَد
همچو مرآتِ کهنه از پرداز ۴۸۸

تو هم اى شوق! تا رَوى از خویش
یک دو میدان چو اشک و آه بتاز ۴۸۹

تا برآیى نیاز یعنى خاک
اى غرورت دلیلِ عجزِ نیاز ۴۹۰

بد و نیک جهانِ عجز و غرور
شد ز پهلوى یکدگر ممتاز ۴۹۱

قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر
خس بود شعله را پرِ پرواز ۴۹۲

غالب افتاد باد بر کف خاک
سرکشی‌هاش شد غبار طراز ۴۹۳

خیره گردید غالب از مغلوب
از کبوتر دمید جرأت باز ۴۹۴

لیک پیشِ حقیقتِ غالب
یک شکست است جمله رنگ مجاز ۴۹۵

این زمان کیست تا دهد تفریق
گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟ ۴۹۶

سیل را تا به بحر پیوندد
چاره‌اى نیست از نشیب و فراز ۴۹۷

منزل‌انشاکُن است جاده‌ی ما
عمر کوشش چه کوته و چه دراز ۴۹۸

نیستى سخت غالب است اینجا
نمک از آب مى‌رود به گداز ۴۹۹

چه غرور و چه عجز هموارى‌ست
در حقیقت کجاست راز و نیاز؟ ۵۰۰

گر به تحقیقِ موج پردازى
شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز ۵۰۱

بس‌که دارد حباب، شرمِ ظهور
آب مى‌گردد از نهفتنِ راز ۵۰۲

چون شرر تا عبث خجل نشوى
به که چشمت به خود نگردد باز ۵۰۳

بى‌ظهورِ خزان، گلِ این باغ
مى‌دهد از شکستِ رنگ آواز ۵۰۴
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۵۰۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۵۰۶

چون خُمِ مِى، دلى که در جوش است
مُهر بر لب نهاده خاموش است ۵۰۷

سینه‌اش مخزنِ گهر باشد
چون صدف هرکه سر به سر گوش است ۵۰۸

دیر و ناقوس، کعبه و لبیک
سازِ عالم، بنال و بخروش است ۵۰۹

چرخ از آهِ ناامیدىِ ما
همه شب تا سحر سیه‌پوش است ۵۱۰

بى‌غمى نیست هرکه دل دارد
جرس اینجا به ناله همدوش است ۵۱۱

پیشِ روباه‌بازىِ ایام
فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است ۵۱۲

زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور
نه امیر آگه و نه چاووش است ۵۱۳

مقصدِ هیچ‌کس نشد معلوم
نقشِ این صفحه سخت مغشوش است ۵۱۴

لیک در پختنِ خیال و هوس
خلق چون دیگِ لاله در جوش است ۵۱۵

شبنم از چشمِ بى‌نگه همه شب
با عروسانِ گل هم‌آغوش است ۵۱۶

در بساطِ چمن ز مخملِ وهم
سبزه را فرشِ خواب بر دوش است ۵۱۷

شاخِ گل در هواى عالمِ رنگ
از مىِ رقصِ وهم مدهوش است ۵۱۸

غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟
شیشه‌وارى دلش در آغوش است!! ۵۱۹

آن یکى در خروش، چون کهسار
دیگرى همچو دشت، خاموش است ۵۲۰

وان دگر همچو بوىِ پرده‌ی گل
با همه بال و پر ادب‌کوش است ۵۲۱

تشنگانِ مىِ شهادت را
در دمِ تیغ، چشمه‌ی نوش است ۵۲۲

دهر، خُم‌خانه‌ا‌ی‌ست کاندر وى
هرکس از نشئه‌اى قدح‌نوش است ۵۲۳

غم و شادى، گذشتنى دارد
امشبِ هرکه بنگرى دوش است ۵۲۴

عاشقان را به بزمِ مَحویَّت
جلوه‌ی نیک و بد، فراموش است ۵۲۵

جز بر این نکته گوش نگذارد
هرکه امروز، صاحبِ هوش است ۵۲۶
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۵۲۷
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۵۲۸

بیدلانى که محرمِ اویند
شش جهت ناظرند و یک‌سویند ۵۲۹

گر بهارند در همان چمنند
ور غبارند، هم در آن کویند ۵۳۰

بى‌غم و شادىِ وجود و عدم
از جنون‌زارِ شوق مى‌رویند ۵۳۱

کَرَم از ذاتشان به خود بالد
بس‌که دریادلانِ حق‌جویند ۵۳۲

عدل نازَد به سازِ طینتشان
بس‌که سنجیدگى ترازویند ۵۳۳

بى‌نفس چون خیال مى‌بالند
بى‌قدم چون غبار مى‌پویند ۵۳۴

در زمین‌گیرىِ طریق سجود
همچو تسلیم، سخت‌بازویند ۵۳۵

دوست دارند چشمِ گریان را
بیشتر سروِ این لبِ جویند ۵۳۶

عجزشان بس‌که توأمِ ناز است
عرش‌خوانانِ لوح زانویند ۵۳۷

هرچه هرجا به جلوه مى‌آید
عرضِ سامانِ شوخىِ اویند ۵۳۸

یعنى آثارِ آفرینش را
یک قلم پشت و روى و پهلویند ۵۳۹

زین تماشاگهِ ظهور فریب
چون تغافل کنند ابرویند ۵۴۰

دلبرى تا به یادشان گذرد
هر سرِ مو کمندِ گیسویند ۵۴۱

گردشِ رنگشان جهان‌آراست
در کفِ صنع، خامه‌ی مویند ۵۴۲

زین بقا جز فنا نمى‌خواهند
زین چمن جز خزان نمى‌جویند ۵۴۳

از عرق‌ریزىِ حیاىِ ظهور
روزکى چند، رنگ مى‌شویند ۵۴۴

چشم تا باز کرده‌اى رنگند
مژه تا برهم آورى بویند ۵۴۵

به ادایى رمیده‌اند از خویش
که برون از خیالِ آهویند ۵۴۶

از کجایند این پرى‌صفتان؟
از جهانِ حقیقتِ هویند! ۵۴۷

همه را دیده‌اند و مى‌بینند
همه را گفته‌اند و مى‌گویند ۵۴۸
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۵۴۹
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۵۵۰

گر حدوث است ور قِدَم ماییم
بى‌کم و کیف، کیف و کم ماییم ۵۵۱

فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل
آنچه گویند مغتنم، ماییم ۵۵۲

محفلِ اعتبارِ امکان را
گر نشاط است و گر الم ماییم ۵۵۳

گر دل آسود، راحت از ما داشت
ور طبیعت رَمید، رم ماییم ۵۵۴

خاک، پهن است لیک ما فرشیم
چرخ دارد خمى و خم ماییم ۵۵۵

سازِ آفاق، جمله خاموشی‌ست
این‌قدَر شورِ زیر و بم ماییم ۵۵۶

غیب عرضِ شهادت است اینجا
هستىِ ظاهر از عدم ماییم ۵۵۷

گردشِ رنگ، پُر به سامان است
هرکه از خود رَوَد، قَدَم ماییم ۵۵۸

گر نفس پر زنَد، تپش از ماست
ور دلى خون شود، ستم ماییم ۵۵۹

بحرِ امکانِ انفعال ظهور
عرقى کرده است و نم ماییم ۵۶۰

سرنوشتِ رموزِ هردو جهان
گر کسى مى‌کند رقم ماییم ۵۶۱

لوحِ دل را که ما و من رقم است
اى ز ما بى‌خبر! قلم ماییم ۵۶۲

به خمارِ خیالِ دور مرو
جامِ معنى، دل است و جم ماییم ۵۶۳

مدعا عیش و، عیش، غیرى نیست
احتراز از غم است و غم ماییم ۵۶۴

صلح کرده است زندگى به فنا
تا به حکم یقین، حکم ماییم ۵۶۵

ابر تحقیق فیض مى‌بارد
عالمى سایل و، کرم ماییم ۵۶۶

عشق اگر پایى و سرى دارد
به سراپاى خود قسم ماییم ۵۶۷

عقل و حس، چشم و گوش، جان و جسد
همه عشق است، متّهم ماییم ۵۶۸

جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است
هرکجا بشنوى منم، ماییم ۵۶۹

گرچه وهم و گمان بیانى ماست
صاحب این کلام هم ماییم ۵۷۰
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۵۷۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۵۷۲

کس چه گوید در این طلسمِ خیال
که تحیر گرفته راهِ مقال ۵۷۳

راز، بى‌پرده و بیان، معذور
حسن، شوخ و زبانِ آیِنه لال ۵۷۴

اى تراشیده نسبتِ مظهر
دورِ عینیتت نماند، بنال! ۵۷۵

آینه گر همه حضور شود
ننماید ز شخص، جز تمثال ۵۷۶

اعتبارات، سخت راهزن است
نخل را دانه گشتن است محال ۵۷۷

محوِ پروازى و نمى‌دانى
کآشیان نیست جز شکستنِ بال ۵۷۸

در طریقى که خضر، تسلیم است
فکرِ کوشش خطاست، جهد، وبال ۵۷۹

تا خیالِ تو دامِ صیادى‌ست
هم در اندیشه جسته است غزال ۵۸۰

تا تو بر علمِ خود گمان دارى
خامشى نیز هرزه است چو فال ۵۸۱

گفت‌وگو نیست، شرح خجلت توست
خواه تفصیل گیر و خواه اجمال ۵۸۲

گر بگویى ز خود، چه خواهى گفت؟
ور ز حق، فهمِ حق که‌راست مجال؟ ۵۸۳

پس سخن، غیرِ هرزه‌نالى نیست
لب فروبند از این جواب و سؤال ۵۸۴

شعله‌سان کاروانِ دعوى را
آتش افتاده است در دنبال ۵۸۵

اول اثباتِ هستىِ خود کن
بعد از آن بر خیالِ خویش ببال ۵۸۶

آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است
چه نماید توهّمِ افعال ۵۸۷

ابلهى در تصوّرِ آتش
مى‌زد از بیخودى پُفى به زگال ۵۸۸

عاقلى گفت: اگر شعور این است
مى‌توان سوخت عالمى به خیال! ۵۸۹

مقصد آن است کز اراده‌ی پوچ
نبرى زحمتِ حصولِ کمال ۵۹۰

معرفت، جاهلى‌ست، عبرت گیر!
آگهى، غفلت است، چشم بمال! ۵۹۱

با همه خامشى و گویایى
به از این فکر نیست در همه حال ۵۹۲
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۵۹۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۵۹۴

شب ز ما و منِ خواص و عوام
گرمی‌ئى داشت مجلسِ اوهام ۵۹۵

شمع، یکسر دماغ‌سوزی‌ها
بادها، یک قلم تصوّرِ خام ۵۹۶

زاهد از گفت‌وگوى باغِ بهشت
داغِ گل‌چینىِ خلود و دوام ۵۹۷

واعظ از ذکر توبه‌کاری‌ها
به بد و نیک انفعال پیام ۵۹۸

قاضى و مبحث طلاق و نکاح
مفتى و دقّت حلال و حرام ۵۹۹

حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»
ذکر درویش: «دلق و آب و طعام» ۶۰۰

شغلِ عالِم به روى هم جستن
درس فاضل به یکدگر الزام ۶۰۱

آن یکى قائلِ عقول و نفوس
و آن دگر محوِ عنصر و اجرام ۶۰۲

کافر و غلغلِ بت و ناقوس
مؤمن و شهرتِ صلات و صیام ۶۰۳

شیخ و عمّامه و محاسن و بس
که: «بزرگى‌ست در همین اندام» ۶۰۴

هوشیار و خروشِ صد تدبیر
مست و خمیازه‌اى و حسرتِ جام ۶۰۵

طفل و عشرت‌نوایىِ آغاز
پیر و کلفت بیانىِ انجام ۶۰۶

شیشه‌ی حسن و غلغلِ مىِ ناز
جامِ عشق و، شکستِ دل، پیغام ۶۰۷

هریک القصه در جهانِ خیال
رفته بود از خود و نبودش کام ۶۰۸

همه مغرورِ خویش و غافل از این
که ندارد از این و آن جز نام ۶۰۹

مشتِ خاکى‌ست پرفشان به هوا
خواه پرواز گوى و خواه خرام ۶۱۰

آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس
که جهان را کشیده است به دام ۶۱۱

چون نفس قطع شد، غبار نشست
رقصِ وهم و خیال، گشت تمام ۶۱۲

همه اشکند بر سرِ مژگان
جمله طشتند، لیک بر لبِ بام ۶۱۳

زین همه گفت‌وگوىِ هوش گداز
حیرت آخر نمود ختم کلام ۶۱۴
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۶۱۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۶۱۶

اى همه جسم، اندکى جان باش
سخت افسرده‌اى پَرافشان باش ۶۱۷

حرفِ درد، آشیانِ موزونى‌ست
ناله شو، ذکرِ عندلیبان باش ۶۱۸

گو به فریادِ ما کسى نرسد
زندگى بى‌کسى‌ست، نالان باش ۶۱۹

دعوىِ عشق کرده‌اى! خون شو
گنج، بى‌رنج نیست، ویران باش ۶۲۰

بى‌فنا، سیرِ عیش نتوان کرد
در خود آتش زن و چراغان باش ۶۲۱

نیستى، ختمِ نشئه‌ی هستى‌ست
هرچه باشى، به خاک، یکسان باش ۶۲۲

هرزه‌تازِ نگاه، نتوان زیست
گر توان چشم گشت، حیران باش ۶۲۳

شهرتت بادِ آفتى دارد
گر چراغى، به زیرِ دامان باش ۶۲۴

هردوعالم تویى چو نیست شوى؛
اى همه آشکار! پنهان باش ۶۲۵

نوبهارت حضورِ بى‌رنگى‌ست
رنگ‌ها بشکن و گلستان باش ۶۲۶

معنىِ مشربِ فنا دریاب
حیرتِ کافر و مسلمان باش ۶۲۷

رشته‌ی سازِ شوق، بى‌گره است
ناله‌اى فارغ از نیستان باش ۶۲۸

عجزِ ظاهر، شکوهِ باطنِ توست
در دلِ مور، خود سلیمان باش ۶۲۹

تو دلى جمع کن به ضبطِ نفس
گو غبارِ جهان پریشان باش ۶۳۰

غنچه‌ها جامه مى‌درند امروز
کاى ز دل بى‌خبر! گریبان باش ۶۳۱

کسوتِ شرم، غیرِ هستى نیست
چشمى از خود بپوش، عریان باش ۶۳۲

همه تحصیل حاصل است اینجا
طالب آنچه یافت نتوان باش ۶۳۳

شرم ‌دار از گران‌بهایىِ خویش
هرقَدَر مى‌خرند، ارزان باش ۶۳۴

ذاتى اى بى‌خبر! صفات کجاست؟
موج و کف گفت‌وگوست، عَمان باش ۶۳۵

تا بهارت غمِ خزان نکشد
این‌قدَر یادگیر و نازان باش ۶۳۶
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۶۳۷
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۶۳۸

غیب، چشمِ تأملى وا کرد
اعتبارِ شهود، انشا کرد ۶۳۹

یعنى از بهرِ عرصه‌ی اسرار
جنبشى در خیال پیدا کرد ۶۴۰

بس‌که بى‌تاب شد تپیدنِ شوق
قطره خونى به دل مهیا کرد ۶۴۱

خون ز بى‌طاقتى به جوش آمد
تا به حدّى که سازِ اعضا کرد ۶۴۲

دست و پا و زبان و دیده و گوش
دستگاهِ ظهور اسما کرد ۶۴۳

آب و رنگِ مراتبِ قدرت
آنچه در کار داشت یکجا کرد ۶۴۴

تا کمالِ قِدَم عیان گردد
این‌قدَر جلوه هم در اخفا کرد ۶۴۵

صورتى بست در مشیمه‌ی راز
ناگهانش به ظاهر ایما کرد ۶۴۶

لفظ گل کرد معنىِ نیرنگ
شوخىِ جلوه این تقاضا کرد ۶۴۷

گلى آمد برون به نیرنگى
که جهانش چمن تماشا کرد ۶۴۸

آن گلِ نازِ عندلیب‌آهنگ
طرفه منقارِ حیرتى وا کرد _ ۶۴۹

کز نزاکت به عاجزى پرداخت
آدمى نام این معمّا کرد ۶۵۰

شخصِ خاموشِ بى‌من و ما را
به زبانى که خواست، گویا کرد ۶۵۱

روزگارى به ناتوانى ساخت
مدتى با غرور سودا کرد ۶۵۲

طفلى و پیرى و شباب، نمود
شخصِ موهوم را مسمّا کرد ۶۵۳

هرکجا از مجاز خواند سبق
نام احساس جلوه اشیا کرد ۶۵۴

از حقیقت اگر بیان فرمود
حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد ۶۵۵

گاه از ناز یعنى از خود گفت
گاه با عجز نسبتِ ما کرد ۶۵۶

عجز، کیفیتِ صفات آمد
ناز، اسرارِ ذات، املا کرد ۶۵۷

ما و من خواند و رنگ‌ها گرداند
رفت و این معنى آشکارا کرد ۶۵۸
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۶۵۹
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۶۶۰

ای غبارت گذشته از پروین!
چند باشى غبار روى زمین؟ ۶۶۱

آفتابى! به رفعِ ظلمت کوش
آسمانى! به زیرِ پا منشین ۶۶۲

نقدِ عشقى! مرو به بیعِ هوس
نورِ هوشى! بساطِ وهم مچین ۶۶۳

پاى‌بندِ طلسمِ خاک مباش
که نفس نیست آن‌قدَر سنگین ۶۶۴

دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن
باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین ۶۶۵

چشمِ عشق از تجلی‌ات روشن
کامِ حسن از تبسّمت شکرین ۶۶۶

تابعِ عشرتِ تو شام و سحر
مدّتِ جلوه‌ات شهور و سنین ۶۶۷

روز و شب آسمانِ عالی‌قدر
به هواى تو در طوافِ زمین ۶۶۸

پرتوِ آفتابِ عالم‌تاب
سوده در پاىِ سایه‌ی تو جبین ۶۶۹

زندگى با توجّه‌ات توأم
نیستى از تغافلت گلچین ۶۷۰

شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال
متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین ۶۷۱

لطفِ تو مایه‌ی بهارِ کَرَم
خلقت‌آیینه‌ی حقیقتِ دین! ۶۷۲

بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت
هم وجودِ تو آیتى‌ست مبین ۶۷۳

هرچه دارد زمانه از کج و راست
هست از بازی‌ات رخ و فرزین ۶۷۴

حاصلِ مدعاىِ راز تویى
اى دعاهاىِ خلق را آمین ۶۷۵

حرفى از درسِ عشق مى‌گویم
نتوان یافت معنیئى به از این ۶۷۶

تک و پو داشت کاف و نون که هنوز
نگرفته تَرَنگِ او تسکین ۶۷۷

چون شدى محرم این حقیقت را
پس چه ما و چه من چه آن و چه این ۶۷۸

بى‌سخن هرچه هست مکشوف است
نکشد هوش، منّتِ تلقین ۶۷۹

گوش اگر ساز کرده‌اى بشنو
چشم اگر باز گشته است ببین ۶۸۰
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۶۸۱
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۶۸۲

سِیرِ جیبى! که انجمن این است
غنچه باید شدن! چمن این است ۶۸۳

حیرت، آیینه‌دارِ جلوه‌ی توست
شمعِ تحقیقى و لگن این است ۶۸۴

جسم شد جانِ پاک، در نظرت
اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است ۶۸۵

نیست یک مویَت از تمیز، تُهى
جان کدام است اگر بدن این است؟ ۶۸۶

مى‌خَلَد شوخی‌ات به دیده‌ی خویش
رنگِ تحقیق را شکن این است ۶۸۷

در لطافت، حریرکاری‌هاست
به کثافت مَتَن، خشن این است ۶۸۸

اى نفس‌مایه! بى‌حساب ممتاز
ریسمان‌بازى و رسن این است ۶۸۹

بایدت رفت چون سَحَر بر باد
ختمِ کارِ نفس‌زدن این است ۶۹۰

زندگانى و ذوقِ آسودن
باعثِ کلفت و محن این است ۶۹۱

کاروان ناله دارد از منزل
که: «به راهیم» و راهزن این است!!! ۶۹۲

غنچه دارد زبانِ اسرارى
گر سخن واکشى دهن این است ۶۹۳

خاک مى‌گوید اى غریب خیال!
به کجا مى‌روى؟ وطن این است ۶۹۴

خطِ پرگار، جاده است اینجا
رفته مى‌گوید آمدن این است ۶۹۵

انجمن سخت غافل است از خویش
شمع را داغِ سوختن این است ۶۹۶

خاک گرد و بهارِ جان دریاب
سِیرِ نسرین و نسترن این است ۶۹۷

چشمى از خویش بایدت پوشید
کشته‌ی وهمى و کفن این است ۶۹۸

باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت
رنگِ میناى خون شدن این است ۶۹۹

سایه را فکرِ آفتاب خطاست
گم شو از خویش، یافتن این است ۷۰۰

عالمى داغِ خامشى گردید
گلِ نیرنگِ ما و من این است ۷۰۱

بى‌نفس بایدت نفس پرداخت
اى خموشى سخن! سخن این است ۷۰۲
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۷۰۳
این من و ما، همان اضافَتِ اوست» ۷۰۴

اى دلت منظرِ تجلّىِ شاه
دیده‌ات مرکزِ عروجِ نگاه ۷۰۵

ذرّه‌ى مهرِ معنی‌ات خورشید
پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه ۷۰۶

در تماشایِ جلوه‌ات شب و روز
چرخ یک چشم از این سفید و سیاه ۷۰۷

باطنت، عشق را هجوم‌آباد
ظاهرت، حسن را تماشاگاه ۷۰۸

از تو جوشید معنىِ کونین
همچو تحقیق، از دلِ آگاه ۷۰۹

اهتزازِ دلت کند اقرار
که کشد خنده از لبت دو گواه ۷۱۰

درد در پرده مى‌کند انشا
ذوقِ گل‌ کردنت به کسوتِ آه ۷۱۱

عرقى کز جبینت آرَد شرم
هم تو دارى در انفعال شناه ۷۱۲

گه خطایت غبارِ کلفتِ دل
گه صوابت دلیلِ شکراللّه‌ ۷۱۳

جرم آن معنیئى که نپسندى
نیکی‌ات آن حقیقتِ دلخواه ۷۱۴

اى معمّاىِ هردو عالم نام
همه رازى ولى به این افواه ۷۱۵

کثرتى را که در نظر دارى
نیست جز شوخىِ غبارِ نگاه ۷۱۶

قدم از خویش نانهاده برون
هست در خانه عالمى گمراه ۷۱۷

عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان
بى‌نیازى شکسته است کلاه ۷۱۸

غیر، موجود نیست، غفلتِ توست
گر تو غافل شوى که‌راست گناه؟ ۷۱۹

اى همه جست‌وجو! به منزلِ خویش
نرسیدى و روز شد بیگاه ۷۲۰

من هم از گفت‌وگوىِ امکانى
مدتى چون تو داشتم اکراه ۷۲۱

ناله، یک ‌عقده خامشى مى‌خواست
تا شود رشته‌ی تپش کوتاه ۷۲۲

از دبستانِ غلغلِ آفاق
برده بودم به جِیبِ خویش پناه ۷۲۳

آخر از صفحه‌ی یقین خواندم
معنىِ لااله الّااللّه‌: ۷۲۴
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۷۲۵
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۷۲۶

بیدلا! گر تو صاحبِ رایى
فهم کن تا چه رنگ پیدایى ۷۲۷

از عناصر بناىِ ظاهرِ توست
گرچه تو پاک‌تر از این‌هایى ۷۲۸

لیک، هست اختلاط را اثرى
که محال است از آن شکیبایى ۷۲۹

گاه چون خاکِ تیره‌اى مجهول
گاه چون شعله فطرت‌آرایى ۷۳۰

گاه چون آب در کمندِ خودى
گاه چون باد بى‌سر و پایى ۷۳۱

گاه مکروهى و گهى مطبوع
مصدرِ کارِ زشت و زیبایى ۷۳۲

گاه محکومِ طبعِ خویشتنى
گاه برعکس کارفرمایى ۷۳۳

گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال
گاه صهبا و گاه مینایى ۷۳۴

گاه از امروز نیز بى‌خبرى
گاه حیرانِ فکرِ فردایى ۷۳۵

بى‌نیازى‌ست این، نه صورتِ عجز
که به صد رنگ جلوه پیرایى ۷۳۶

گر سمیع است و گر بصیر تویى
هم تو دانا و هم تو بینایى ۷۳۷

از تو سر زد صنایعِ آفاق
فى‌الحقیقت اگرچه تنهایى ۷۳۸

صنعتت بى‌نهایت افتاده‌ست
تا چه عالم ز خود بیارایى ۷۳۹

چشمى از خود بپوش همچو حباب
تا شود جلوه‌گر که دریایى ۷۴۰

یعنى از وهم این و آن بگذر
اى سزاوارِ آن‌چه مى‌شایى ۷۴۱

«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس
تا بدانى که ذاتِ یکتایى ۷۴۲

خویش را گر شناختى یک چند
سر برآور ز جیبِ شیدایى ۷۴۳

که محال است جز به سعىِ جنون
رفعِ وهمِ صفات و اسمایى ۷۴۴

پس خموشى گزین و فارغ باش
که همین است حدِّ دانایى ۷۴۵

شوخىِ ما و من ز غفلت توست
با که مى‌سنجى این من و مایى؟ ۷۴۶
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست ۷۴۷
این من و ما، همان اضافَتِ اوست ۷۴۸
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۷۱۴
کانال گوهرین در ایتا
۱۱۱۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.