این شعر عاشقانه و عرفانی بیانگر عمق محبت و عشق شاعر به معشوق است. شاعر از وابستگی روح و جان خود به معشوق میگوید و تأکید میکند که این عشق فراتر از ادعاهای سطحی است. او از ناتوانی در دوری از معشوق و بیقراری خود سخن میگوید و معتقد است که عشق حقیقی نشانهای از محبت ازلی است. شعر همچنین به جنبههای عرفانی عشق اشاره دارد و معشوق را به عنوان وجودی نهان و آشکار در زندگی شاعر توصیف میکند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۴۹۰ - مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشد
نه هم چو مدّعیان بر سرِ زبان باشد ۱
گر اتّصال نباشد به جسم چتوان کرد
خلاصۀ دل و جان با تو در میان باشد ۲
تمام عشقِ تو باری مرا ز من بستد
محبّتِ ازلی را همین نشان باشد ۳
تویی نهانِ من و آشکارِ من چه غم است
گر آشکار شود راز اگر نهان باشد ۴
نظر چه گونه ز روی تو برتوانم داشت
گرم به هر مژه در دیده سد سنان باشد ۵
نفس چه گونه زند با کسی دگر هرگز
کسی که هم نفسش چون تو مهربان باشد ۶
نسیمِ پیرهنِ یوسف ار چه در معجز
میانِ خلق چو افسانه داستان باشد ۷
ولی خواصِ عرق چینِ نازکِ تو نداشت
که نکهتش مددِ عمرِ جاودان باشد ۸
گر التفات کنی یک نظر تمام بود
خجسته بختِ کسی کش قبولِ آن باشد ۹
زهی سعادت و دولت اگر نزاری را
محّلِ بندگیِ حضرتی چنان باشد ۱۰
ز آبِ دیده کند بر درِ تو فرّاشی
اگر چو خاک مجالش بر آستان باشد ۱۱
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.