این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از بیداری معنوی و ارتباط با خداوند سخن میگوید. عارفی در شب بیدار میماند و به عبادت مشغول است، در حالی که دیگران خوابند. وقتی از او پرسیده میشود که چرا نمیخوابد، پاسخ میدهد که نمیخواهد فرصت عذرخواهی و دریافت رحمت الهی را از دست بدهد. شاعر تأکید میکند که تنها کسانی که عاشقانه به دنبال حقیقت هستند، میتوانند به این درجه از بیداری معنوی برسند.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت میشود.
بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار
دیده فرو بست به کلی ز خواب ۱
شب که ز خورشید نظر دوختی
شمع نظر تا سحر افروختی ۲
هر مژه از دیده خونابه ده
بود به ابروش همانا گره ۳
روزی ازو کرد فضولی سؤال
کای نزده راه تو خواب و خیال ۴
چون دل بیدار تو از خواب رست
دیده چرا بایدت از خواب بست ۵
رنج نخفتن چو گران داردت
یکدمه راحت چه زیان داردت ۶
گفت نشاید که خدای جهان
هر شبی آید ز نخست آسمان ۷
بانگ زند کز صف دوران راه
کیست که آید به درم عذرخواه ۸
تا کرم خویش سفیرش کنم
رحمت خود عذر پذیرش کنم ۹
من به چنین حال نهم سر به خواب
گوش بخوابانم ازین خوش خطاب ۱۰
او نظر لطف به من کرده باز
دیده اقبال من از وی فراز ۱۱
هر که کند دعوی سودای او
خواب کنان از رخ زیبای او ۱۲
دعویش از صدق بود بی فروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ ۱۳
جامی اگر دیده تو روشن است
در دلت از روضه جان روزن است ۱۴
سخت قدم باش درین ره نه سست
چشم بر آن دار که چشمش به توست ۱۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.