در این متن، کلکی عاشق گلکی است و روزی معشوق او در خلوت با دیگری مشغول عیش و نوش است. کلک با شنیدن این خبر، به در خانه میرود و در میزند. از داخل صدایی میآید که میپرسد چه کسی است و چرا بیوقت در میزند. سپس توضیح داده میشود که در باز نمیشود چون خلوت خاصی در جریان است و هر کسی که در میزند باید بداند که مویی در میان نیست. کلک پاسخ میدهد که او مویی ندارد و از مو عار دارد.
این متن دارای مفاهیم عاشقانه و طنزآمیز است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعاره و کنایه در متن نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت میشود.
بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمی گنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم
شوخکی مشکبار کاکلکی ۱
داشت معشوق از قضا روزی
خلوتی با چو خود دل افروزی ۲
هر دو تنها به عیش بنشسته
بر رخ غیر در فرو بسته ۳
کلک از حالشان شنید خبر
رفت و گستاخ حلقه زد بر در ۴
زد یکی از دورنه بانگ که کیست
بانگ بی وقت کردن از پی چیست ۵
نیست این در گشادنی برگرد
گر نه سردی مکوب آهن سرد ۶
خلوت خاص و صحبتی تنگ است
حلقه زلف یار در چنگ است ۷
هر که در کوفت باد می سنجد
زانکه مو در میان نمی گنجد ۸
گفت در باز کن بهانه مجوی
زانکه من خود کلم ندارم موی ۹
موی را در میانه نبود راه
من ز مو عاریم بحمدالله ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.