این شعر یک نیایش عاشقانه و پراحساس است که در آن شاعر به بیان عشق و وفاداری خود به معشوق (خواجه بوالفرج) میپردازد. او از دل ناشاد خود میگوید و آرزو میکند که معشوق او را به یاد آورد. شاعر خود را بندهای آزاد و شاگردی وفادار میداند و معشوق را استاد و صاحباختیار خود میخواند. او از غم و اندوه خود میگوید و از روزگار میخواهد که به او داد برساند. شاعر تأکید میکند که هرگز معشوق را از یاد نخواهد برد و از او میخواهد که او را نیز فراموش نکند.
این شعر دارای مفاهیم عرفانی و عاشقانهای است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای عمیق نیاز به درک ادبی نسبتاً بالایی دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
شمارهٔ ۱۱۳ - به ابوالفرج رونی نویسد
تا شاد گردد این دل ناشاد من ۱
دانی که هست بنده آزاد تو
هر کس که هست بنده و آزاد من ۲
نازم بدانکه هستم شاگرد تو
شادم بدانکه هستی استاد من ۳
ای رونی ای که طرفه بغدادی
دارد نشستگاه تو بغداد من ۴
مانا نه آگهی تو که باران اشگ
از تن همی بشوید بنیاد من ۵
در کوره ای ز آتش غم یافته ست
نرم آهن است گویی پولاد من ۶
نزدیک و دوربینی که خاص و عام
فریاد گر برفت ز فریاد من ۷
پنجاه و پنج وعده درین سال شد
کز هیچ گونه ناگذرد داد من ۸
بنشاد روزگار و اندر نشاند
در عاج سفته و سفته شمشاد من ۹
ران هزبر لقمه کند رنگ من
مغز عقاب طعمه کند خاد من ۱۰
چون باد و آب در که و دشت اوفتد
تیغ چو آب و آب چون باد من ۱۱
با گیتی استوار کنم کار خویش
گر بخت استوار کند لاد من ۱۲
از روزگار باز نخواهم شدن
تا روزگار می بدهد داد من ۱۳
هیچم مکن فرامشم از یاد خویش
زیرا که نه فرامشی از یاد من ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.