شاعر در این شعر از درد و رنج عشق و تنهایی میگوید. او از صبر و شکیبایی سخن میگوید، اما زمانی که طاقت تمام میشود، رسوایی و ناتوانی ظاهر میشود. شاعر از شبهای پر از اشک و درد یاد میکند و از عشق به عنوان عاملی که او را به این وضعیت کشانده، نام میبرد. او از بیقراری و دیوانگی عشق مینالد و اشاره میکند که حتی خسرو (نماد قدرت و عقل) نیز در برابر عشق درمانده است.
متن حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و روانشناختی مانند عشق، تنهایی، و رنج است که درک آنها برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۱۸۸۹ - تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی ۱
سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل
ای صبر، همین بودت بازوی توانایی ۲
در زاویه محنت دور از تو چو مهجوران
تنها منم و آهی، آه از غم تنهایی ۳
شبها منم و اشکی، وز خون همه بالین تر
عشق این هنرم فرمود، ار عیب نفرمایی ۴
گفتی که شکیبا شو تا نوبت وصل آید
تو پیش نظر، وانگه امکان شکیبایی! ۵
صد رنج همی بینم، ای راحت جان، از تو
از دیده توان دیدن چیزی که تو بنمایی ۶
گر راز برون دادم، دانی که ز بی خویشی
دیوانه بود عاشق، خاصه من سودایی ۷
بس در که همی ریزد از چشم تر خسرو
کز دست برون رفتنش سر رشته دانایی ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.