شاعر در این شعر از درد فراق یار و رنج دوری از معشوق میگوید. او از خارهای نگاه معشوق، غمزههای جانسوزش و نقش زیبایش در دنیا سخن میگوید. دلش از ناراحتی قطرهقطره میگرید و چشمهایش از گریه پرآب است. شاعر از معشوق میخواهد که دستش را بگیرد و یاریاش کند، چرا که در جدایی دستش از کار مانده است. او به یادگار زلف معشوق، موی خود را عزیز میدارد و از عمری که بیمعشوق گذشت، افسوس میخورد.
این شعر دارای مضامین عاشقانه عمیق و احساسات پیچیده است که درک آن به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات ادبی ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شماره ۱۷۴۱ - ای از گل تو ما را در دیده خار مانده
وز نوک غمزه تو جانم فگار مانده ۱
تا نقش تو زمانه در پیرهن کشیده
در کارگاه گردون مه نیم کار مانده ۲
تا بو که چون تو ماهی بینم به طالع خود
هر ب به گریه چشمم اندر شمار مانده ۳
بس دل که هست هر دم از ناردان لعلت
در پرده قطره قطره همچون انار مانده ۴
تو رفتی و دل من دنبال کرده چشمت
مگذار دوستان را دل پر غبار مانده ۵
بی تو درون جانم زارست، چون کنم من
بیرون چو می نیاید، این جان زار مانده ۶
رحمی کز انتظارت دو چشم چار کردم
وز گریه هست صد جو در هر چهار مانده ۷
دستم بگیر، یارا، یاری بکن که هستم
در محنت جدایی دستی ز کار مانده ۸
تن موی گشت، گه گه زان می کنم عزیزش
کز زلف تست ما را این یادگار مانده ۹
عمرم که رفت بی تو اندر حساب ناید
وامی ست بهر خسرو بر روزگار مانده ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.