شاعر در این شعر به توصیف زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود میپردازد. او از موهای مشکین، چهرهی زیبا و لبخند دلربای معشوق سخن میگوید و بیان میکند که هیچ زیبایی دیگری نمیتواند جای او را بگیرد. شاعر از معشوق میخواهد که گاهی به دیدارش بیاید و از جفاهایش دست بردارد. در پایان، از معشوق میخواهد که حتی اگر چیزی به او نمیدهد، حداقل با زبان شیرینش او را تسلی دهد.
متن دارای مضامین عاشقانهی عمیق و استفاده از استعارهها و تشبیهات ادبی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جفا و تسکین خاطر نیاز به درک عاطفی بالاتری دارند.
شماره ۱۶۲۱ - ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین
زان زلف مشکفامت عشاق گشته مشکین ۱
برخاست بوی ریحان زان طره چو سنبل
بنشست باد بستان زان عارض چو نسرین ۲
یک ره به نیم خنده دندان نمای ما را
تا اوفتادن آید دندانه های پروین ۳
بسیار روی خوبان دیدم، ولیک بی تو
خاطر نمی پذیرد از هیچ روی تسکین ۴
چون من نمی توانم برخاستن ز عشقت
گه گه اگر توانی نزد من آی و بنشین ۵
پیراهن جفا را هر روز می بپوشی
حالم چو نیک دانی بر خود مپوش چندین ۶
لب خواهد از تو خسرو، گویی که هیچ ندهم
گر هیچ نیست، جانا، باری زبان شیرین ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.