شاعر در این شعر از درد فراق و هجران معشوق مینالد و از بیقراری و اندوه خود سخن میگوید. او از روزگار بدی که پس از رفتن معشوق به سراغش آمده شکایت دارد و از تنهایی و بیکسی خود میگوید. شاعر حتی جان خود را فدای معشوق میکند و اعلام میکند که بدون او دنیا برایش تاریک و تنگ شده است. در نهایت، او امیدوار است که صبر کند تا شاید روزی درمان دردش شود.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی مانند هجران، اندوه و تنهایی است که ممکن است برای مخاطبان زیر 16 سال سنگین یا نامفهوم باشد. همچنین، درک کامل زیباییهای ادبی و معنایی شعر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه احساسی دارد.
شماره ۱۳۶۱ - بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
کی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟ ۱
گفتم احوال دل خویش بگویم به کسی
لیکن از بی خبری رفت به عالم خبرم ۲
پیش از این یک نفسم بی تو نمی رفت بسر
بعد از این تا ز فراق تو چه آید به سرم ۳
جان سپر ساخته ام ناوک هجران ترا
تا همه خلق بدانند که من جان سپرم ۴
بی گل روی تو چون غنچه دلم تنگ آمد
بیم آن است که بر خویش گریبان بدرم ۵
سرو گفتم که به بالای تو ماند روزی
زهره ام نیست کزین شرم به بالا نگرم ۶
خون دل می طلبم باز و یقین می دانم
که من از دست تو گر دل ببرم، جان نبرم ۷
ترک دنیا کنم، ار سوی خودم راه دهی
کو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم ۸
تا خیال رخ خوب تو مرا در نظر است
می نماید همه ملک دو جهان در نظرم ۹
به صبوری بتوان کرد مداوا، خسرو
بیم آن است که هر روز که آید بترم ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.