شاعر از پشیمانی خود از عهدی که با پیر میفروش بسته بود سخن میگوید و افسوس میخورد که در فصل بهار، زمانی که دیگران از گلستان لذت میبرند، او ساکت است. او تصمیم میگیرد به جای ریاکاری و زندگی بیثمر، به عیش و نوش با یاران بپردازد و از قیل و قال مدرسه و شیخ خرقهپوش دوری کند. در نهایت، او ترجیح میدهد در میکده با دلبری لطیف بنشیند و از دنیای پرسر و صدا فاصله بگیرد.
محتوا شامل مفاهیمی مانند عیش و نوش، انتقاد از ریاکاری و دوری از قیل و قال مدرسه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر نامناسب یا نامفهوم باشد. همچنین، اشاره به میکده و میفروش ممکن است برای سنین پایین تر مناسب نباشد.
پیر مغان
در سال قبل، تازه نمودم دوباره دوش
افسوس آیدم که در این فصل نوبهار
یاران تمام، طرف گلستان و من خموش
من نیز با یکی دو گُلندام سیمتن
بیرون روم به جانب صحرا، به عیش و نوش
حیف است این لطیفه عمر خدای داد
ضایع کنم به دلق ریاییّ و دیگجوش
دستی به دامن بت مه طلعتی زنم
اکنون که حاصلم نشد از شیخ خرقه پوش
از قیل و قال مدرسهام، حاصلی نشد
جز حرف دلخراش پس از آنهمه خروش
حالی به کنج میکده، با دلبری لطیف
بنشینم و ببندم از این خلق، چشم و گوش
دیگر حدیث از لب هندی تو نشنوی
جز صحبت صفای می و حرف میفروش
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.