این شعر از صائب تبریزی، بیانگر احساسات عمیق انسانی مانند تنهایی، ناامیدی، عشق، و تسلیم در برابر تقدیر است. شاعر خود را مانند مشتی خار در محیطی بیرحم توصیف میکند که دل به دریا زده و با وجود تلاشها، به جایی نرسیده است. او از عشق و رازهای آن سخن میگوید و به انسانها توصیه میکند که با قناعت زندگی کنند، چرا که دنیا جز غم و رنج چیزی ندارد. همچنین، به مفاهیم عرفانی و فلسفی مانند تقدیر و آزادی اشاره دارد.
محتوا شامل مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مضامین مانند ناامیدی و تسلیم در برابر سرنوشت ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
غزل ۶۶۵۰ - کیستم من، مشت خار در محیط افتاده ای
دل به دریا کرده ای، کشتی به طوفان داده ای ۱
نیست ممکن چون سپند آرام را بیند به خواب
موری از دست سلیمان بر زمین افتاده ای ۲
جنت دربسته ای با خود به زیر خاک برد
از ازل شد قسمت هر کس دل آزاده ای ۳
برنمی خیزد به صرصر نقشم از دامان خاک
وادی امکان ندارد همچو من افتاده ای ۴
می توان از جبهه عشاق راز عشق خواند
نیست در صحرای محشر نامه نگشاده ای ۵
با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا
جز غم روزی ندارد روزی آماده ای ۶
علم رسمی می کند صائب دل روشن سیاه
عارفان را بس بود چون صبح لوح ساده ای ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.