شاعر از محتسب میخواهد از وادی درد و رنج بگذرد و به گلهای زمین که نشان از زوال دارند توجه نکند. او اشاره میکند که محتسب توانایی درک درد او را ندارد و از او میخواهد از دریای اشکهایش بگذرد. همچنین، شاعر از صحرای کنعان و حسد موجود در آن میگوید و از کاروان میخواهد سریعتر از آنجا عبور کند. در نهایت، او از غبار اشکهایش و سرمهی بیتابی سخن میگوید و از محتسب میخواهد از گوشهی چشمش به خاک اصفهان بگذرد.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از نمادها و استعارههای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۴۶۵۴ - بیا ای محتسب از وادی دردی کشان بگذر
ازین یک گل زمین، دانسته ای باد خزان بگذر ۱
نمی گفتم حریفم نیستی کاوش مکن با من ؟
به چندین کشتی از دریای چشمم این زمان بگذر ۲
ازین صحرای کنعان کز حسد چاهی است هرگامش
زلیخا گوش برزنگ است زود ای کاروان بگذر ۳
غبار آلوده اشکی، درخمار سرمه بیتابی
بگیر از گوشه چشمم به خاک اصفهان بگذر ۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.