این متن شعری عاشقانه و عرفانی است که در آن شاعر از عشق و شیفتگی خود به معشوق سخن میگوید. او از زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیر آن بر عقل و دل خود میگوید و از مستی و بیخویشی ناشی از این عشق سخن میراند. شاعر همچنین از نومیدی و امید در عشق و از تأثیرات روحی و عاطفی این رابطه سخن میگوید. در پایان، شاعر به عشق به عنوان اصل و فصل زندگی خود اشاره میکند و از شمس تبریزی به عنوان الهامبخش خود یاد میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی کلاسیک ممکن است برای سنین پایینتر چالشبرانگیز باشد.
غزل ۳۰۴۹ - ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
دَرونِ غَمْزهٔ مَستَش، هزار بوالْعَجَبی ۱
هزار عقل و اَدَب داشتم، من ای خواجه
کُنون چو مَست و خَرابَم، صَلای بیاَدَبی ۲
مُسَبِّبِ سَبَب این جا، دَرِ سَبَب بَربَست
تو آن بِبین که سَبَب میکَشد زِ بیسَبَبی ۳
پَریر رفتم سَرمَست بر سَرِ کویَش
به خَشم گفت چه گُم کردهیی؟ چه میطَلَبی؟ ۴
شِکَسته بَسته بِگُفتم، یکی دو لَفْظِ عَرَب
اَتَیْتُ اَطْلُبُ فی حَیِّکُمْ مَقامَ اَبی ۵
جواب داد کجا خُفتهیی؟ چه میجویی
به پیشِ عقلِ مُحَمَّد، پَلاسِ بولَهَبی؟ ۶
زِ عَجز خوردم سوگندها و گرم شُدم
به ذاتِ پاکِ خدا و به جانِ پاکِ نَبی ۷
چه جایِ گرمی و سوگند، پیشِ آن بینا
وَ کَیْفَ یُصْرَعُ صَقْرٌ بِصَوْلَةِ الًخَرَبِ ۸
رَوان شُد اشک زِ چَشمِ من و گُواهی داد
کَما یَسیلُ مِیاهُ السّقا مِنَ الْقِرَبِ ۹
چه چاره دارم؟ غَمّازِ من هم از خانهست
رُخَم چو سِکّهٔ زَر، آبِ دیدهاَم سُحُبی ۱۰
دَریغْ دِلْبَرِ جان را به مالْ مَیْل بُدی
و یا فَریفته گشتی، به سَیِّدی چَلَبی ۱۱
و یا به حیله و مَکْری زِ رَهْ دَراُفتادی
و یا که مَست شُدی او زِ بادهٔ عِنَبی ۱۲
دَهان به گوش من آرَد به گاهِ نومیدی
چه میکُند سَر و گوشِ مرا به شَهْدِ لبی ۱۳
غُلامِ ساعتِ نومیدیاَم، که آن ساعت
شرابِ وصل بِتابَد زِ شیشهٔ حَلَبی ۱۴
از آن شرابْ پَرَستَم که یارْ میْ بَخش است
رُخَم چو شیشهٔ مَیْ کرد و بود رُخْ ذَهَبی ۱۵
برادرم، پدرم، اصل و فَصْلِ من عشق است
که خویشِ عشق بِمانَد، نه خویشیِ نَسَبی ۱۶
خَمُش که مَفْخَرِ آفاق، شَمسِ تَبریزی
بِشُست نام و نشانِ مرا به خوش لَقَبی ۱۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.