این متن به توصیف شخصیتی میپردازد که در مواجهه با مشکلات و غمها، همچون صبحی خندان و صیقلیدهنده عمل میکند. این شخصیت با اقدامات مختلف مانند بخشیدن جامهها، دزدیدن خرقهها، و برافروختن شعلهها، به نوعی زندگی را میسازد و از آن لذت میبرد. او از عقل کل فراتر میرود و در دل دیگران نفوذ میکند. با این حال، در نهایت سوالاتی دربارهی سکوت و شکستن قلم و پاره کردن ورقها مطرح میشود که نشاندهندهی نوعی تضاد یا پرسش درونی است.
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و روانشناختی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا بتواند به درستی درک و تفسیر شود.
غزل ۳۰۴۶ - چو صبح دم خندیدی، در بلا بندیدی
چو صَیقلی غَمها را، زِ آیِنِه رَنْدیدی ۱
چه جامهها دَردادی، چه خِرقهها دُزدیدی
چه گوشها بِگِرفتی، به عیش دان بِکَشیدی ۲
چه شُعلهها بَرکَردی، چه دیکها بِپَزیدی
چه جَسِّها بِگِرفتی، چه راهها پُرسیدی ۳
زِ عقلِ کُل بِگُذشتی، بُرونِ دلْ بِدَمیدی
گُشادِ گُلْشَن و باغی، چو سَروِ تَر نازیدی ۴
اگر چه خود سَرمَستی، دَهان چرا بَربَستی؟
قَلَم چرا بِشِکَستی؟ وَرَق چرا بِدَریدی؟ ۵
چه شاخها اَفْشاندی، چه میوهها بَرچیدی
تُرُش چرا بِنِشَستی؟ چه طالِبِ تَهدیدی؟ ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.