این متن شعری عاشقانه و پر از احساس است که در آن شاعر از عشق، درد و رنج عاشقی، ناامیدی و شکست سخن میگوید. او از عشقی بزرگ میگوید که حتی آسمان نیز توانایی تحمل شکوه آن را ندارد و از دلهایی که فدا شدهاند ولی بار عشق را تحمل نمیکنند. شاعر همچنین از نگاه خونی و شمشیر مژگان یاد میکند که نمادی از درد و رنج عشق است.
متن دارای مضامین عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از تصاویر و استعارههای بهکار رفته (مانند 'نگاه خونی' و 'شمشیر مژگان') ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامناسب باشد.
غزل ۲۹۵۸ - شکوه عشق را گردون گردان برنمی دارد
که هر موری زجا تخت سلیمان برنمی دارد ۱
دل صد چاک را کردم نثار او، ندانستم
که بار شانه آن زلف پریشان برنمی دارد ۲
نهادم تا قدم در آستان چرخ، افتادم
زمین خانه این سفله مهمان برنمی دارد ۳
مگر زین خاکدان بیرون روم بر مدعا گریم
تنور خام این ویرانه طوفان برنمی دارد ۴
مگر از طوق خود قمری زمستی غافل افتاده است؟
وگرنه گردن عاشق گریبان برنمی دارد ۵
تمنای ترحم از نگاه خونیی دارم
که دست از قبضه شمشیر مژگان برنمی دارد ۶
از ان همچون صدف دندان طاقت بر جگر دارم
که آن سیب زنخدان بار دندان برنمی دارد ۷
هلاک سیر چشمیهای داغ خویشتن گردم
که از لب مهر پیش هر نمکدان بر نمی دارد ۸
شکست افتاد بر زلف از گرانیهای دل صائب
غبار گوی دل را هیچ دامان برنمی دارد ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.