خلاصه و رده‌بندی سنی 16+

این شعر به توصیف ویرانی‌ها و رنج‌های ناشی از جنگ می‌پردازد. شاعر با تصاویری تکان‌دهنده از شهرهای سوخته، کودکان بی‌پناه، مادران عزادار و طبیعت ویران شده، فریاد اعتراض علیه خشونت و بی‌عدالتی سر می‌دهد. او هشدار می‌دهد که اگر بشر به این وضعیت ادامه دهد، مجبور به بازگشت به زندگی ابتدایی در کوه و جنگل و غار خواهد شد.

محتوا شامل تصاویر خشونت‌آمیز، صحنه‌های جنگ و رنج انسانی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سال نامناسب باشد. درک کامل پیام شعر نیز نیاز به بلوغ فکری دارد.

مشاهده کامل

کوچ

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!
*
تو کودکانت را، بر سینه می‌فشاری گرم
و همسرت را، چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می‌کشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهرها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان‌ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد!
*
خیال نیست عزیزم!...
صدای تیر بلند است و ناله‌های پیگیر
و برق اسلحه، خورشید را خجل کرده‌ست!
چگونه این همه بیداد را نمی‌بینی؟
چگونه این همه فریاد را نمی‌شنوی؟
صدای ضجهٔ خونین کودک عَدَنی است،
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی،
که در عزای عزیزان خویش می‌گریند،
و چند روز دگر نیز نوبت من و توست،
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم!
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم!
و یا به کوه،
به جنگل،
به غار،
بگریزیم
*
ــ پدر! چگونه به نزد طبیب خواهی رفت؟
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یک قدم نتوانی به اختیار گذاشت.
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت!
که سیل آهن در رها ها خروشان است!
*
تو ای نخفته شب و روز، روی شانهٔ اسب،
ــ به روزگار جوانی ــ به کوه و دره و دشت،
تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز!
درون آتش بغضی که در گلو داری،
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن!
حریم موی سپید تو را که دارد پاس؟
کسی که دست تو را یک قدم بگیرد، نیست
و من که ــ می‌دوم اندر پی تو ــ خوشحالم
که دیدگان تو در شهر بی‌ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی‌افتد!
*
پدر، به خانه بیا، با ملال خویش بساز!
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته‌ست
چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است:
*
ـ «... هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
به زیر آتش خمپاره‌ها هلاک شدند
و چند دهکدهٔ دوست را هواپیما،
به جای خانهٔ دشمن گلوله باران کرد!...»
*
گلوی خشک مرا بغض می‌فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده‌ست
که چشم آنها با اشک مرد بیگانه‌ست.
*
چه جای گریه، که کشتار بی‌دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی!
و هر گلوله که بر سینه‌ای شرار افشاند
غنیمتی است که: دنیا بهشت!! خواهد شد.
*
پدر، غم تو مرا رنج می‌دهد، اما
غم بزرگتری می‌کند هلاک مرا:
بیا به خاک بلا دیده‌ای بیندیشیم
که ناله می‌چکد از برق تازیانه در او
به خانه‌های خراب
به کومه‌های خموش
به دشت‌های به آتش کشیده متروک
که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او!
به خاک مزرعه‌هایی که جای گندم زرد
لهیب شعلهٔ سرخ
به چار سوی افق می‌کشد زبانه در او
به چشم‌های گرسنه
به دست‌های دراز
به نعش دهقان میان شالیزار
به زندگی که فرو مرده جاودانه در او!
*
بیا به حال بشر های‌های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی‌تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟!
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
به کوه خواهد زد!
به غار خواهد رفت!
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
کانال گوهرین در ایتا
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بهترین بهترین من
گوهر بعدی:ای بازگشته
نظرها و حاشیه ها ۳
سمیه
۱۴۰۵/۶/۲۲ ۱۹:۱۰

بیست ساله این شعرو میخونم اماامروز با تمام وجود درکش میکنم
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی‌تواند زیست

نادر
۱۴۰۱/۵/۵ ۱۲:۱۹

یکی از قوی ترین و واضح ترین پیش بینی های آینده ما(نوع بشر!) که با زیباترین شکل ممکن بیان، عرضه شده.
فریدون جان مشیری ، این شعر را در زمانی سروده بود که برای ادامه فرهنگی حیات بشر ، هنوز رمق و‌انگیزه ای وجود داشت اگرچه فهم و شعور متناسب برای درک این شعر متعالی و‌ملهم از معنی، در اکثر مردم نبود. این زمان،ما پای در دروازه انهدام و نابودی زنین ‌انسان قرار داریم ‌و از هیچ کس ، هیچ جز فسوس و اندوه ساخته نیست.

میهمان
۱۳۹۹/۳/۲۸ ۱۷:۲۳

سپاس از حسن انتخابتون