شخصی در حال حمل آفتابه است که توسط مأمور متوقف میشود و به او گفته میشود که اجازه این کار را ندارد. فرد در پاسخ میگوید که تا زمانی که اجازه از رئیس گرفته نشود، او اهمیتی نمیدهد. مأمور میپرسد پس چاره چیست و در پایان، شاعر از یاران میخواهد که در این مورد نظر دهند و اشاره میکند که در این روزگار، چه کسی بدون اجازه دولت دست به چنین کاری میزند.
متن دارای لحن انتقادی و طنزآمیز نسبت به قوانین و مقررات دولتی است و ممکن است برای مخاطبان زیر 18 سال نامناسب یا نامفهوم باشد. همچنین استفاده از واژههای غیررسمی مانند «ریدهام» ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.
شمارهٔ ۲۸ - در زندان شهربانی
آژان گرفت راهم و گفتا اجازه نیست ۱
گفتم تو تا اجازه فراز آری از رئیس
منریدهامبهخوٻش،بگفتاکه چارهچیست ۲
یاران نظرکنیدکه جز من به روزگار
آن کس که بیاجازهٔدولت ریده کیست ۳
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.