خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از عشق، رنج، و سوختن و ساختن در راه عشق و زندگی سخن میگوید. شاعر از دردها و رنجهای عشق، حسادت دیگران، و تنهایی مینالد، اما با وجود تمام این مصائب، همچنان استوار و مقاوم باقی میماند. او از داغهای پنهان، میراث پدران، و دردهای بشری که از آدم و حوا به ارث رسیده، سخن میگوید و در نهایت، با وجود تمام رنجها، به سوختن و ساختن ادامه میدهد.
محتوا شامل مضامین عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رنج، حسادت، و تنهایی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۷۸ - از داغ غمت جانا میسوزم و میسازم
از داغ غمت جانا میسوزم و میسازم
چون شمع ز سر تا پا میسوزم و میسازم* ۱
از زشتی بدخوبان وز جور نکورویان
گه زشت وگهی زیبا میسوزم و میسازم ۲
درویش ز دروبشی شاه از طمع بیشی
لیکن من از استغنا میسوزم و میسازم ۳
سرخ ازتف عشقم دل، زرد از غم یارم رخ
دایم چو گل رعنا، می سوزم و میسازم ۴
چون هیزم نغزم من یاران همه تردامن
در مجمر از آن تنها، میسوزم و میسازم ۵
حاسد ز حسد سوزد بدخواه ز بدخواهی
من ز ابلهی آنها میسوزم و میسازم ۶
نوربست مرا در دل، ناریست مرا در سر
زپن هر دو چراغآسا میسوزم و میسازم ۷
با اشگ روان چون شمع بربسته لب از شکوه
مردانه و پابرجا میسوزم و میسازم ۸
دل کارگهی پرجوش دو رشتهٔ لب خاموش
پوشیده و ناپیدا میسوزم و میسازم ۹
بستم زشکایت لب وزتن نگشود این تب
چه خامش و چه گویا میسوزم و میسازم ۱۰
داغی که نهان دارم ارث از پدران دارم
من ای پسر از آبا میسوزم و میسازم ۱۱
از آدم و حوا زاد این شعلهٔ بیفریاد
من ز آدم و از حوا میسوزم و میسازم ۱۲
از خلد به راه آورد، انباز منست این درد
تا پا نکشم ز اینجا میسوزم و میسازم ۱۳
مرغی است روان من، افتاده به دام تن
در دامگه اعضا میسوزم و میسازم ۱۴
یا رب بپذیر از من وین درد مگیر از من
پیوسته رها کن تا میسوزم و میسازم ۱۵
زان کافت بیدردی ازکوردلی خیزد
با چشم و دل بینا میسوزم و میسازم ۱۶
دیریست که بیمارم بس مشغلهها دارم
وز حسرت استشفا میسوزم و میسازم ۱۷
شد جسم بهار از تب کانون بلا یارب
سختست غمم اما میسوزم و میسازم ۱۸
چون شمع ز سر تا پا میسوزم و میسازم* ۱
از زشتی بدخوبان وز جور نکورویان
گه زشت وگهی زیبا میسوزم و میسازم ۲
درویش ز دروبشی شاه از طمع بیشی
لیکن من از استغنا میسوزم و میسازم ۳
سرخ ازتف عشقم دل، زرد از غم یارم رخ
دایم چو گل رعنا، می سوزم و میسازم ۴
چون هیزم نغزم من یاران همه تردامن
در مجمر از آن تنها، میسوزم و میسازم ۵
حاسد ز حسد سوزد بدخواه ز بدخواهی
من ز ابلهی آنها میسوزم و میسازم ۶
نوربست مرا در دل، ناریست مرا در سر
زپن هر دو چراغآسا میسوزم و میسازم ۷
با اشگ روان چون شمع بربسته لب از شکوه
مردانه و پابرجا میسوزم و میسازم ۸
دل کارگهی پرجوش دو رشتهٔ لب خاموش
پوشیده و ناپیدا میسوزم و میسازم ۹
بستم زشکایت لب وزتن نگشود این تب
چه خامش و چه گویا میسوزم و میسازم ۱۰
داغی که نهان دارم ارث از پدران دارم
من ای پسر از آبا میسوزم و میسازم ۱۱
از آدم و حوا زاد این شعلهٔ بیفریاد
من ز آدم و از حوا میسوزم و میسازم ۱۲
از خلد به راه آورد، انباز منست این درد
تا پا نکشم ز اینجا میسوزم و میسازم ۱۳
مرغی است روان من، افتاده به دام تن
در دامگه اعضا میسوزم و میسازم ۱۴
یا رب بپذیر از من وین درد مگیر از من
پیوسته رها کن تا میسوزم و میسازم ۱۵
زان کافت بیدردی ازکوردلی خیزد
با چشم و دل بینا میسوزم و میسازم ۱۶
دیریست که بیمارم بس مشغلهها دارم
وز حسرت استشفا میسوزم و میسازم ۱۷
شد جسم بهار از تب کانون بلا یارب
سختست غمم اما میسوزم و میسازم ۱۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۷۷ - منم که خط غلامی دهم به نیم سلام
گوهر بعدی:شماره ۷۹ - بود آیا که دگرباره به شیراز رسم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.