این متن شعری عرفانی است که به موضوع عشق الهی و رابطه روح با آفتاب وجود (خدا) میپردازد. در این شعر، روح به عنوان ذرهای در آفتاب وجود توصیف شده که در نور الهی رقصان است و از گناهانش کفاره میشود. شاعر از عشق به عنوان نیرویی یاد میکند که همه چیز را در خود میسوزاند و وجود مادی را به سایهای تبدیل میکند. در نهایت، شعر به ستایش شمسالدین تبریزی و عشق به او ختم میشود.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات عرفانی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۴۸۷ - هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
آتشْ عشق دَرزده تا نَبُوَد عِمارتی ۱
زان که عِمارت اَرْ بُوَد سایه کُند وجودِ را
سایه زِ آفتابِ او کِی نِگَرَد شَرارتی ۲
روح که سایگی بُوَد سرد و مَلول و بیطَرَب
مُنْتَظِرَک نشسته او تا که رَسَد بِشارتی ۳
جان که در آفتاب شُد هر گُنَهی که او کُند
بَرق زد از گناهِ او هر طَرَفی کَفارتی ۴
شُعله آفتاب را بر کُهْ و بر زمینْست رنگ
نیست پَدید در هوا از لَطَف و طَهارتی ۵
جانْ به مِثالِ ذَرّهها رَقص کُنان در آفتاب
نورپَذیریاَش نِگَر لَعْل وَش و مَهارتی ۶
جانِ چو سنگ میدَهَد جانِ چو لَعْل میخَرَد
رَقص کُنان تَرانه زَن گشته که خوشْ تجارتی ۷
قُرصِ فَلَک دَرآیَد و رویْ به گوشِ جانها
سِرِّ اَزَل بِگویَدَش بیسُخَن و عبارتی ۸
آن که به هر دَمی نَهان شُعله زَنَد به روحْ بر
آن دل و زَهره کو کَزان دَمْ بِزَنَد اشارتی ۹
مَحْرَمِ حَقِّ شَمسِ دین ای تبریز را تو شَهْ
کُشته عشقِ خویش را شاهِ اَزَل زیارتی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.